بخش ۵۱ – داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی : سکندر شهنشاه اقلیم راز
بخش ۵۲ – حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان : یکی مرزبان بود در مرز مرو
بخش ۵۳ – ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر : چنین داد داننده داد سخن
بخش ۵۴ – داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود : خوش آن کس که کارش نکویی بود
بخش ۵۵ – حکایت آن حکیم که با زن گفت هر چه نفقه کردی بهره تو آن است و آنچه برای خود گذاشتی نصیب دیگران است : شنیدم که فرزانه مردی حکیم
بخش ۵۶ – داستان وفات اسکندر و ندبه حکیمان بر وی : سکندر چو زد از وصیت نفس
بخش ۵۷ – ندبه حکیم اول : یکی گفت وقت است ای هوشیار
بخش ۵۸ – ندبه حکیم دوم : بگفت آن دگر کز جهان فراخ
بخش ۵۹ – ندبه حکیم سوم : حکیمی دگر گفت کان کامگار
بخش ۴۴ – حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه : ز شاهان پیشین ستم پیشه ای