بخش ۲۷ – خردنامه فیثاغورس : چنین است در سفرهای قدیم
بخش ۴۳ – داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی : سکندر به سوی ارسطو نوشت
بخش ۲۸ – حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار : به بغداد شد گامزن زیرکی
بخش ۲۹ – خردنامه اسقلینوس : خرد جمله لب شد زمین بوس را
بخش ۳۰ – حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بود : یکی تازه برنای نوخاسته
بخش ۱۵ – داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن : سکندر چو ز آلایش جهل پاک
بخش ۱۶ – حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید : جهاندیده پیری به سودای گشت
بخش ۱۷ – داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت : چنین گفت دانشور روم و روس
بخش ۱۸ – حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد : گفت اگر اینست رسم مهتری
بخش ۱۹ – خردنامه ارسطاطالیس : دبیر خردمند دانش پژوه