بخش ۱۳۲ – حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را : سگ زمستان جمع گردد استخوانش
بخش ۱۴۸ – قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بیآبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته : اندر آن وادی گروهی از عرب
بخش ۱۳۳ – منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه : قوم گفتند ای نصوحان بس بود
بخش ۱۴۹ – مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی : ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود
بخش ۱۳۴ – جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را : انبیا گفتند کاری آفرید
بخش ۱۵۰ – دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشتهای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت : خواجه از دورش بدید و خیره ماند
بخش ۱۳۵ – مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را : قوم گفتند ای گروه این رنج ما
بخش ۱۵۱ – بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست : آن نیاز مریمی بودست و درد
بخش ۱۳۶ – باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را : انبیا گفتند نومیدی بدست
بخش ۱۳۷ – مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهمالسلام : قوم گفتند از شما سعد خودیت