بخش ۹۱ – رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او : آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد
بخش ۹۲ – قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان : بود عبدالغوث همجنس پری
بخش ۹۳ – داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زندهای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفتهاند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء : آن یکی درویش ز اطراف دیار
بخش ۹۴ – آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره : چونک جعفر رفت سوی قلعهای
بخش ۷۹ – آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن : اندرین بود او که الهام آمدش
بخش ۸۰ – حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود : یک حکایت بشنو اینجا ای پسر
بخش ۸۱ – حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی میگفت من خورم : اشتر و گاو و قجی در پیش راه
بخش ۸۲ – مثل : سوی جامع میشد آن یک شهریار
بخش ۶۷ – فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه : پس خبر کردند سلطان را ازین
بخش ۸۳ – جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان : پس مسلمان گفت ای یاران من