بخش ۱۴۱ – فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابند : سر چارق را بیان کن ای ایاز
بخش ۱۴۲ – حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را : بود گبری در زمان بایزید
بخش ۱۱۱ – جواب گفتن خر روباه را : گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو
بخش ۱۱۲ – جواب گفتن روبه خر را : گفت روبه صاف ما را درد نیست
بخش ۱۱۳ – حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره : زاهدی در غزنی از دانش مزی
بخش ۱۱۴ – آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد : رو به شهر آورد آن فرمانپذیر
بخش ۱۱۵ – در معنی لولاک لما خلقت الافلاک : شد چنین شیخی گدای کو به کو
بخش ۱۱۶ – رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را : شیخ روزی چار کرت چون فقیر