اندر خویشان گوید فیمذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن : این گُره را که نام کردی خویش
اندر مذمّت برادران گوید : دوست جو از برادران بگسل
اندر مذمّت خواهران گوید : ور ترا خواهر آورد مادر
حکایت هزل : کلکی بر مناره کودک خرد
فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره : چونکه بهرامشاه شه باشد
فصل فی بیان سبیلالسعادة والطریق المستقیم : چون تو بر ذرهّای حساب کنی
فی شکایة اهل الزمان : اندرین عصر بوالفضولی چند
فیالمعذرة والتقصیر : تا به دل بر گنه دلیر شدم
فیالحقیقة والطریقة : راه دور از دل درنگی تست
در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست : آن شنیدی که زاهدی آزاد