شمارهٔ ۴۷۴ : دل چو روشن گشت در غمخانه دنیا ممان
شمارهٔ ۴۷۵ : شد چو سوزن خشک، خار از قرب گل پیراهنان
شمارهٔ ۴۷۶ : کار صوفی چیست، خاطر را مصفا ساختن
شمارهٔ ۴۷۷ : هست با قد دو تا برگ اقامت ساختن
شمارهٔ ۴۷۸ : می کند آتش زبان دفع گزند خویشتن
شمارهٔ ۴۷۹ : تا کی از عمامه خواهی کوس دانایی زدن؟
شمارهٔ ۴۸۰ : با دل پر خون برون زان زلف شبگون آمدن
شمارهٔ ۴۶۹ : ز تن عضوی بود دلهای خودکام
شمارهٔ ۴۷۰ : روی خوبت زنگ خودبینی زدود از گلرخان
شمارهٔ ۴۶۱ : ز اهل کرم به هند کسی را ندیده ایم