غزل شمارهٔ ۷۹۵ : او شوی چو خود را تو از میانه بر گیری
غزل شمارهٔ ۷۹۶ : بر من نمینشینی نفسی به دلنوازی
غزل شمارهٔ ۷۸۱ : نگارا، گر چه میدانم که بس بیمهر و پیوندی
غزل شمارهٔ ۷۹۷ : ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی
غزل شمارهٔ ۷۸۲ : زهی! زلف و رخت قدری و عیدی
غزل شمارهٔ ۷۹۸ : دل من دردمند تست درمانش نمیسازی
غزل شمارهٔ ۷۸۳ : ما با تو رسم یاری گفتیم اگر شنیدی
غزل شمارهٔ ۷۹۹ : عالمی را به فراق رخ خود میسوزی
غزل شمارهٔ ۷۸۴ : دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری
غزل شمارهٔ ۸۰۰ : هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزی