قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ – یک بهره به بوده همی نمانم : اوصاف جهان سخت نیک دانم
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ – گویی مرا زبان و دهن نیست : امروز هیچ خلق چو من نیست
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ – بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت : این عقل در یقین زمانه گمان نداشت
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ : احوال جهان بادگیر، باد!
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ – کار من بین که چون شگفت افتاد : روزگاری است سخت بیبنیاد
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ : چون منی را فلک بیازارد
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – مرا بدانند آنها که شعر میدانند : چو سوده دوده به روی هوا برافشانند
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – چه فضلها بودم گر بحق حساب کنند : چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – وگر بنالم گویند ژاژ میخاید : دلم ز انده بیحد همی نیاساید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ : دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر