شمارهٔ ۲۶۴ : شکوه خامشی در ظرف گفت و گو نمی گنجد
شمارهٔ ۲۶۵ : ز راه چشم، غم در جان غم فرسود می پیچد
شمارهٔ ۲۶۶ : امید وقت خوش از جمع دیوان داشتم، غافل
شمارهٔ ۲۵۶ : عافیت می خواهم از گردون، ملالم می دهد
شمارهٔ ۲۴۷ : چرخ در گردش بود تا دل به جای خود بود
شمارهٔ ۲۴۸ : یاد ایامی که رویش را بهار شرم بود
شمارهٔ ۲۴۹ : چشم من دایم سپند آتش رخساره بود
شمارهٔ ۲۵۰ : شمع دل را روشنی در وقت خاموشی بود
شمارهٔ ۲۵۱ : در جنون عقل از سر دیوانه بیرون می رود
شمارهٔ ۲۵۲ : بی تو گر ساغر زنم خون در رگم نشتر شود