شمارهٔ ۲۳۴ : مگر شمشیر او امروز آب تازه ای دارد؟
شمارهٔ ۲۳۵ : خوش آن آزاده کز منت به خاطر بار نگذارد
شمارهٔ ۲۳۶ : کسی چون چشم ازان رخسار آتشناک برگیرد؟
شمارهٔ ۲۲۴ : کسی تا کی برای رزق دل بر آسمان بندد؟
شمارهٔ ۲۲۵ : خطش خورشید را در دامگاه هاله می آرد
شمارهٔ ۲۲۶ : ز آب تیغ او هر بیجگر سربرنمی آرد
شمارهٔ ۲۱۷ : گه لب لعلش دهد دشنام و گه تحسین کند
شمارهٔ ۲۱۸ : می گذارد کفش هر کس پیش پای میهمان
شمارهٔ ۲۱۹ : روح را با تن شکم پرور برابر می کند
شمارهٔ ۲۲۰ : میان نور و ظلمت عالمی دارم، نمی دانم