صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست : برزگری پند به فرزند داد
صاف و درد : غنچهای گفت به پژمرده گلی
صید پریشان : شنیدم بود در دامان راغی
دیدن و نادیدن : شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل : شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر : گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای
ذره : شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
ذره و خفاش : در آنساعت که چشم روز میخفت
راه دل : ای که عمریست راه پیمائی
رفوی وقت : گفت سوزن با رفوگر وقت شام