شمارهٔ ۱۹۶ : دور ساغر بی هوای ابر پا در گل بود
شمارهٔ ۱۹۷ : در بساط آسمان خشک، همت کم بود
شمارهٔ ۱۸۸ : تا مسیحا رفت از عالم دل خرم نماند
شمارهٔ ۱۸۹ : ساده لوحانی که رو در کنج عزلت کرده اند
شمارهٔ ۱۹۰ : تا نقاب از رخ برافکنده است در مشکین پرند
شمارهٔ ۱۷۸ : منع ما کی می توان از دستبوس امروز کرد؟
شمارهٔ ۱۷۹ : از حیا نتوان به چشم او نگاه تیز کرد
شمارهٔ ۱۸۰ : ذات حق را چون توان در این جهان ادراک کرد؟
شمارهٔ ۱۸۱ : دانه خال تو خون از چشم صیاد آورد
شمارهٔ ۱۸۲ : عالمی از منع زینت خرم و دلشاد شد