فقرۀ ۹۱ : دخت خود را به زیرک و دانا مرد ده‌، چه زیرک و دانا مرد هر آینه چون زمین نیکوست‌. کجا تخم بدو افکند و از او بس جورتاک (‌؟‌) اندر آید.

فقرۀ ۱۰۷ : نام خویش را، خویشکاری خویش به‌مهل‌. (‌یعنی به مناسبت نام و مقام از کار و کوشش طفره مزن‌)‌.

فقرۀ ۹۲ : اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی‌، به کس دشنام مده‌.

فقرۀ ۱۰۸ : دست از دزدی و پای از بی‌خویشکاری رفتن‌ و منش از وارونگی و کجی بازدار، چه کسی که او کرفه کند پاداش یابد و کسی که گنا کند بادافراه برد.

فقرۀ ۹۳ : تند هلک‌گوی (‌عصبانی و دیوانه‌وار) مباش‌، چه تند هلک‌گوی مردم چنان چون آتش است که اندر بیشه افتد و همه مرغ و ماهی بسوزد و هم خرفستر سوزد.

فقرۀ ۷۶، ۷۷، ۷۸ : خردتن (‌فروتن‌) باش که بسیار دوست شوی‌. بس دوست باش که نیکنام شوی. نیکنام باش که خوش‌زیست باشی‌.

فقرۀ ۷۹ : خوش بهر دین‌دوست باش که اهرو (‌اشو ـ مقدس‌) باشی

فقرۀ ۸۰ : روان پرسیدار (‌با وجدان و روحانی‌) باش که بهشتی بوی.

فقرۀ ۸۱ : دادار باش که گروزمانی (‌ملکوتی‌) شوی.

فقرۀ ۸۲ : زن کسان مفریب‌، چه به روان ‌گناه گران بود.