احسان بی ثمر : بارید ابر بر گل پژمردهای و گفت
ارزش گوهر : مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
از یک غزل : بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ : بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
اشک یتیم : روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ : همی با عقل در چون و چرائی
امروز و فردا : بلبل آهسته به گل گفت شبی
آتش دل : به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
امید و نومیدی : به نومیدی، سحرگه گفت امید
آرزوها (۱) : ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن