بخش ۵۲ – در بیان حال مجنون که وی از صورت مجاز به معنی حقیقت رسیده بود و از جام صورت شراب معنی چشیده

مستیش ز باده بود نز جام از جام رمیده شد سرانجام بشکفت به بوستان رازش گلهای حقیقت از مجازش چشمه ز شکاف سنگ جوشید دریا شد و سنگ را بپوشید لیلی طلبی او در این جوش بر شاهد عشق بود روپوش زین نام دهانش پر شکر بود لیکن مقصود ازو دگر بود عاشق که ز […]

بخش ۵۱ – مراجعت کردن اعرابی بار دیگر به زیارت مجنون و بعد از جست و جوی بسیار وی را یافتن که غزالی را در آغوش گرفته و هر دو جان داده

طغراکش این فراقنامه این رشحه برون دهد ز خامه کان حله نشین عرابی راد در ربع و دمن رئیس و استاد یکچند چو در دیار خود بود مشغول به کار و بار خود بود سر زد ز دلش هوای مجنون طیاره ز حله راند بیرون بر عامریان گذشت از آغاز جست از همه کس نشان […]

بخش ۵۰ – خبر یافتن اعرابی از حال مجنون و به زیارت وی رفتن و چند روز با وی بودن و اشعار یاد گرفتن

محمل بند عروس این راز آهنگ حدی چنین کند ساز کز بر عرب یکی عرابی مقبول خرد به خرده یابی در عرصه عشق پاکبازی در نکته شعر سحر سازی آواز خوشش مهیج شوق چاک افکن جیب صاحب ذوق بشنید حدیث عشق مجنون صیت غزل چو در مکنون شوقش به عنان جان درآویخت طیاره بادپا برانگیخت […]

بخش ۴۹ – ملاقات کردن مجنون با لیلی در یکی از راهها و در انتظار مراجعت او در مقام حیرت ایستادن و شیان کردن مرغ بر سر وی

رامشگر این ترانه خوش دستان زن این سرود دلکش بر عود سخن چنین کشد تار کان مانده به چنگ غم گرفتار چون شادی کاسه اش ز سر رفت وان خرمیش ز دل به در رفت با محنت دوری خود افتاد با رنج صبوری خود افتاد از نایره فراق می سوخت وز شعله اشتیاق می سوخت […]

بخش ۴۸ – رفتن مجنون به طفیل گدایان به خیمه گاه لیلی و شکستن لیلی کاسه وی را و رقص کردن مجنون از ذوق آن

شیرین سخن شکر فسانه کین قصه نهاد در میانه افسانه پوست چون فرو خواند از پوست برون چنین سخن راند کان خورده چو دف طپانچه بر پوست در ناله ز دست فرقت دوست می گشت به کوه و دشت یکچند از دوست همی به پوست خرسند چون پوست نشان ز دوست می داد خود را […]

بخش ۴۷ – پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن

آن پوست و مغز قصه اش نغز از پوست چنین برون دهد مغز کان پوست شناس مغز دیده از پوست به مغز آن رسیده چون شد به دیار یار نزدیک شد کار بر او چو موی باریک نی رخصت پیش یار رفتن نی صبر ازان دیار رفتن از قرب دیار شوق افزود وز وصل هزار […]

بخش ۴۶ – رفتن مجنون به حوالی دیار لیلی و ملاقات و مقالات وی با سگی که در کوی وی دیده بود

گوهر کش سلک این حکایت در قصه چنین کند روایت کان داده درین محیط مواج سرمایه عقل و دین به تاراج آن کشتی عافیت شکسته بر تخت شکسته ای نشسته چون مژده مرگ دشمن خویش بشنید ز یار مصلحت کیش دانست که خاست مانع از راه شد راه به کوی وصل کوتاه مه در مهد […]

بخش ۴۵ – خبر وفات شوهر لیلی به مجنون رسیدن و گریستن وی از آن خبر و سبب پرسیدن قاصد از آن گریه

آن رفته ز قید عقل بیرون کامد روزی به سوی مجنون وز لیلی و عقد او خبر گفت وان شیفته را ز نو برآشفت می خواست ز تار مهربافی آن زخم گذشته را تلافی چون یافت خبر ز مردن شوی آورد به سوی کوه و در روی وان گم شده را بجست بسیار چون یافت […]

بخش ۴۴ – بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی با داغ محرومی از وصال لیلی

نیرنگ زن بیاض این راز صورتگری اینچنین کند ساز کان کعبه بی نظیر منظر چون صورت چین بدیع پیکر یعنی لیلی مه حصاری برج قمر از رخش عماری با شوهر خود چو سرکشی کرد پاداش خوشیش ناخوشی کرد بر درج امل نداد دستش وز برج امید پر شکستش با وی ورق مراد نگشاد سر بر […]

بخش ۴۳ – جواب نوشتن مجنون نامه لیلی را

مجنون چو به نامه در قلم زد در اول نامه این رقم زد دیباچه نامه امانی عنوان صحیفه معانی جز نام مسببی نشاید کز وی در هر سبب گشاید مطلق گردان دست تقدیر زنجیری ساز پای تدبیر دارای زمین و آسمان نیز جان ده جان دار و جان ستان نیز کوته کن دست بی نصیبان […]