بخش ۴۲ – رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را
نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ننهاده هنوز چشم بر هم پیوست چو کعبه رو به زمزم دامن ز غبار ره برافشاند اشتر به کنار چشمه خواباند چون خضر به چشمه سار پیوست خورد آبی و خضروار بنشست لیلی گفتش که از کجایی کاید ز تو بوی آشنایی […]
بخش ۴۱ – نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود
دردانه فروش درج این درج این گوهر حرف را کند خرج کان از صدف شرف مهین در وان نه صدف از فروغ او پر آن بانوی حجله نکویی وان بانی کاخ خوبرویی آن ماه فلک حصاری از وی وان پر مه و خور عماری از وی شمع حرم بزرگواری سیاره برج نامداری آهوی دمن غزال […]
بخش ۴۰ – میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد
چون زرده بیضه های گردون آمد سحر از سپیده بیرون زیر خم طاق لاجوردی زان زرده زمین گرفت زردی مجنون پی جست و جوی دلبر برداشت ز خواب بیخودی سر لیلی گویان به ره درآمد تا نوبت چاشتگه سر آمد می شد چو سموم نیمروزان افتان خیزان به ریگ سوزان لب تشنه ز آه دشنه […]
بخش ۳۹ – زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن
آن عاشق از خرد رمیده زاندیشه نیک و بد رهیده از مستی عشق بود مجنون دادش به میان مستی افیون داغی ز فراق یار بودش یک داغ دگر بر آن فزودش لیکن داغی فزون ز هر داغ آشفت ز عشق داغ بر داغ واکرد ز انس ناکسان خوی وآورد به سوی وحشیان روی از کین […]
بخش ۳۸ – شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را و اضطراب نمودن وی از آن
طبال سرای این عروسی در پرده عاج و آبنوسی این طبل گران نوا نوازد وین پرده سینه کوب سازد کان زخم دوال خورده عشق وآوازه بلند کرده عشق چون از حرم حجاز برگشت بر خاک حریم یار بگذشت آن داغ که داشت تازه تر شد وان باغ که کاشت تازه بر شد شوری دگرش به […]
بخش ۳۷ – دیدن جوانی از ثقیف لیلی را در راه کعبه و عاشق شدن بر وی و نکاح کردن وی
گوهر کش این علاقه در زان در کند این علاقه را پر کان هودجی مراحل ناز وان حجلگی عماری راز آهوی شکارگیر شیران تاراجگر دل دیران مجنون کن زیرکان دانا آسیب توان صد توانا چون بارگی از حرم برون راند حادی به حدی گری فسون خواند هر کعبه روی به قصد منزل می راند به […]
بخش ۳۶ – رسیدن مجنون در قافله لیلی به کعبه و در مناسک حج با وی عشق باختن
لیلی چو به عزم خانه برخاست خانه به جمال خود بیاراست چشمش سوی آن رمیده افتاد خون جگرش ز دیده افتاد بگریست که ای فراق دیده درد و غم اشتیاق دیده در کشمکش فراق چونی در آتش اشتیاق چونی من بی تو چه دم زنم که چونم اینک ز دو دیده غرق خونم روزان و […]
بخش ۳۵ – صفت تابستان و خبر یافتن مجنون از رفتن لیلی به حج و همراه شدن با قافله وی
سیاح حدود این ولایت نظام عقود این حکایت زین قصه روایت اینچنین کرد کان خاک نشیمن زمین گرد نخجیر دره گوزن بیشه نخجیر و گوزن تگ همیشه چون ماند ز طوف کوی لیلی وز گام زدن به سوی لیلی آشفته و بی قرار می گشت شوریده به هر دیار می گشت از چهره به خون […]
بخش ۳۴ – شنیدن خلیفه آوازه مجنون را در عشقبازی و شعرپردازی و طلب داشتن وی
دهقان شکوفه بند این شاخ استاد رقم نگار این کاخ این حرف نوشت بر کتابه کان خانه خراب این خرابه چون شد به حدیث عشق مشهور وز مشهوران به عقل مهجور ز آوازه نکته های چون در کرد انجمن زمانه را پر نگذاشت ز عقد آن ل آلی یک گوش به هیچ حلقه خالی زان […]
بخش ۳۳ – رسیدن کثیر به روضه پر غزالان و خبر آوردن پیش مجنون و جواب آن شنیدن
چون رفت کثیر آن هنرور زان صیدگه اندکی فراتر آراسته دید مرغزاری از باغ بهشت یادگاری از سبزه زمین چو سبز مفرش وز گل گل مختلف منقش یا مصحفی از زمردش حرف از لاله بر آن وقوف شنگرف یا خود ورقی بر آن ز زنگار بنوشته الف الف به تکرار طفلان گیا مگر بهاران بودند […]