بخش ۳۲ – حکایت کردن کثیر شاعر عاشق عزه از مجنون پیش خلیفه
روشن سخن عرب کثیر بر طارم نظم نجم نیر با عزه که رشک حور عین بود رونق شکن بتان چین بود بیرون ز قیاس داشت میلی چون قیس رمیده دل به لیلی چون گل به نسیم او شگفتی گفتی به هوایش آنچه گفتی شعرش که حلاوتی نکو داشت هر چاشنیی که داشت زو داشت آری […]
بخش ۳۱ – ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی
خورشید به وقت بامدادان چون داد مراد نامرادان یعنی که به آفتابه زر ریخت وز حقه پر گهر گهر ریخت مجنون به هزار نامرادی می گشت به گرد کوه و وادی لیلی می گفت و راه می رفت همراه سرشک و آه می رفت هر جا که ز پای رهنوردی دیدی به هوا ز دور […]
بخش ۳۰ – باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی
چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر افشاند فلک ز چشمه قیر از مهر غزاله قطره ها شیر مجنون که به خواب بیخودی بود از خواب شبانه چشم بگشود گرم از سر خار و خاره برجست از خاره مگر شراره برجست از کوه و قدم نهاد در دشت در دشت چو گردباد می […]
بخش ۲۹ – در صحرا و دشت گردیدن مجنون و خطاب کردن وی با گردباد
ریحان شکن حریم این باغ این بو دهد از نسیم این باغ کان لاله داغدار هر دشت از نوفل و نوفلی چو برگشت آزاده ز هر گروه بودی آواره دشت و کوه بودی هر جا که کسی ز دور دیدی چون آهو و گور ازو رمیدی یک روز فرود حال و وجدش شد جای به […]
بخش ۲۸ – دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی
سوداگر چین این صحیفه این نافه برون دهد ز نیفه کان دم که ز گریه چشم مجنون دور از لیلی نشست در خون نومیدی دیدن جمالش گرداند از آنچه بود حالش ناقه ز حریم حی برون راند وز خاک قبیله دامن افشاند شد آهوی دشت و کبک وادی خارا کن کوه نامرادی بر هر ضرری […]
بخش ۲۷ – ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون
آن دور ز راه و رسم مردم ره کرده به رسم مردمی گم آن در تن او به جای دل سنگ از وی تا دل هزار فرسنگ مطموره نشین چاه غفلت طیاره سوار راه غفلت از تیرگی درون خود غرق در آب سیاه پای تا فرق از شارع دانش اوفتاده بر جهل جبلی ایستاده فارغ […]
بخش ۲۶ – پیغام فرستادن مجنون پیش پدر تا لیلی را برای وی خواستگاری کند و بردن پدر وی اعیان قبیله را به جهت کفایت این مقصود
مشاطه این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا ستاده چون کوه سرگشته چو گردباد در دشت با باد به سان گرد می گشت چون ماند برون ز کوی لیلی جانی پر از آرزوی لیلی بودی دل و دیده تنگ و تاریک از دوری او به مرگ نزدیک […]
بخش ۲۵ – خشم گرفتن پدر لیلی از مجنون به جهت آمدن وی به خانه همسایه لیلی و به دادخواهی به درگاه خلیفه رفتن و سوگند خود را که پیش ازین مذکور شد راست کردن
چون مانع دل رمیده مجنون از صحبت آن نگار موزون یعنی پدر بزرگوارش آن در همه فن بزرگ کارش سوگند که خورده بود از اول از قصه بیوه شد مسجل برخاست به مقتضای سوگند محمل به در خلیفه افکند برخواند به رسم دادخواهی افسانه خویش را کماهی کز عامریان ستیزه خویی در بیت و غزل […]
بخش ۲۴ – رفتن مجنون به خانه بیوه زنی که در همسایگی لیلی می بود و منع کردن پدر لیلی آن بیوه زن را از آنکه مجنون را در خانه خود گذارد
همسایه لیلی آن جمیله می بود زنی نه زان قبیله از کربت غربتش درون ریش وز محنت بیوگی غم اندیش برداشته شوهر از سرش پای وز وی دو یتیم مانده بر جای بودند به هم غریب و مهجور هم معده گرسنه هم بدن عور مجنون چو ز گنج وصل محروم کردی چو چغذ میل آن […]
بخش ۲۳ – خبر یافتن پدر لیلی از ملاقات کردن وی با مجنون و سیاست کردن وی بر آن
مجنون چو به حکم آن دل افروز محروم شد از زیارت روز تا روز غمش به شب رسدی صد ره جانش به لب رسیدی شبها به لباس شبروانه گشتی به ره طلب روانه منزل به دیار یار کردی وانجا همه شب قرار کردی هر گاه که یافتی مجالی لب بگشادی به حسب حالی گفتی ز […]