بخش ۴۷ – فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن
چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت که چون یوسف ز لبهای شکر خا فشاند این تازه شکر بر زلیخا زلیخا داشت باغی و چه باغی کزان بر دل ارم را بود داغی به گردش ز آب و گل سوری کشیده گل سوری ز اطرافش دمیده درختانش کشیده شاخ در شاخ […]
بخش ۴۶ – رفتن زلیخا به خود پیش یوسف علیه السلام و تضرع نمودن و عذر گفتن یوسف علیه السلام از تحصیل مراد وی
چو دایه با زلیخا این خبر گفت ز گفت او چو زلف خود برآشفت به رخسار از مژه خون جگر ریخت ز بادام سیه عناب تر ریخت خرامان ساخت سرو راستین را به سر سایه فکند آن نازنین را بدو گفت ای سر من خاک پایت سرم خالی مبادا از هوایت ز مهرت یک سر […]
بخش ۴۵ – فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن
زلیخا با غم با این درازی چو دید از دایه رحم چاره سازی بگفت ای از تو صد یاریم بوده به هر کاری هواداریم بوده مرا یک بار دیگر یاریی کن ز غمخواریم بین غمخواریی کن قدم از تارک من کن به سویش زبان من شو و از من بگویش که ای سرکش نهال ناز […]
بخش ۴۴ – پرسیدن دایه از زلیخا سبب گداختن و سوختن وی را در مشاهده شمع جمال یوسف علیه السلام
زلیخا را چو دایه آنچنان دید ز دیده اشکریزان حال پرسید که ای چشمم به دیدار تو روشن دلم از عکس رخسار تو گلشن دلت پر رنج و جانت پر ملال است نمی دانم تو را اکنون چه حال است تو را آرام جان پیوسته در پیش چه می سوزی ز بی آرامی خویش در […]
بخش ۴۳ – مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را علیه السلام و استغنا نمودن یوسف از وی
چو بندد بیدلی دل در نگاری نگیرد کار او هرگز قراری اگر نبود به کف نقد وصالش به نسیه عشق بازد با خیالش ولی خونش بود از دل چکیده که افتد کار وی از دل به دیده چو یابد بهره چشم اشکبارش فتد اندیشه بوس و کنارش وگر بوس و کنارش هم دهد دست ز […]
بخش ۴۲ – تمنا کردن یوسف علیه السلام شبانی را به حکم آنکه هیچ پیغمبری نبوده است که شبانی نکرده است و مهیا ساختن زلیخا اسباب شبانی وی را
خوش آن بیدل که دولتیار گردد به گرد خاطر دلدار گردد برون آید تمام از خواهش خویش دهد در خواهش او کاهش خویش چو خواهد جان روانی بر لب آرد ببوسد خاک او و جان سپارد چو جوید دل کند دل را ز غم خون دهد در دم ز راه دیده بیرون چو گوید خیز […]
بخش ۴۱ – شرح دادن یوسف علیه السلام قصه محنت راه و زحمت چاه را و آگاه شدن زلیخا از آنکه اندوهی که آن روز داشته است به سبب آن بوده است
سخن پرداز این شیرین فسانه چنین آرد فسانه در میانه که پیش از وصل یوسف بود روزی زلیخا را عجب دردی و سوزی ز دل صبر و ز تن آرام رفته شکیب از جان عم فرجام رفت نه در خانه به کاری بند گشتی نه بر بیرون به کس خرسند گشتی مژه پر آب و […]
بخش ۴۰ – تربیت کردن زلیخا یوسف را علیه السلام و خدمتگاری نمودن وی مر او را به آنچه دسترس وی بود
چو دولت گیر شد دام زلیخا فلک زد سکه بر نام زلیخا نظر از آرزوهای جهان بست به خدمتگاری یوسف میان بست ز زرکش جامه های خز و دیبا به قدش همچو قدش چست و زیبا مذهب تاج ها زرین کمرها مرصع هر یک از رخشان گهرها چو روز سال هر یک سیصد و شصت […]
بخش ۳۹ – داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید
نه تنها عشق از دیدار خیزد بسا کین دولت از گفتار خیزد درآید جلوه حسن از ره گوش ز جان آرام برباید ز دل هوش ندارد بیش ازین دلاله کاری که گوید قصه زیبانگاری ز دیدن هیچ اثر نی در میانه کند عاشق کسان را غایبانه به ملک مصر زیبا دختری بود که نسل عادیان […]
بخش ۳۸ – به معرض بیع درآوردن مالک یوسف را علیه السلام و خریدن زلیخا وی را به اضعاف آنچه دیگران می خریدند
چه خوش وقتی و خرم روزگاری که یاری بر خورد از وصل یاری برافروزد چراغ آشنایی رهایی یابد از داغ جدایی چو یوسف شد به خوبی گرم بازار شدندش مصریان یکسر خریدار به هر چیزی که هر کس دسترس داشت در آن بازار بیع او هوس داشت شنیدم کز غمش زالی برآشفت تنیده ریسمانی چند […]