بخش ۳۷ – رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختن

زلیخا بود ازین صورت تهی دل کزو تا یوسف آمد یک دو منزل ولی جانش ازان معنی خبر داشت ز داغ شوق سوزی در جگر داشت نمی دانست کان شوق از کجا خاست به حیلت سازیش تسکین همی خواست به صحرا شد برون تا زان بهانه ز دل بیرون دهد اندوه خانه به سختی چند […]

بخش ۳۶ – به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن

به چارم روز موعود یوسف خور چو زد از ساحل نیل فلک سر به یوسف گفت مالک کای دلارای تو همچون خود کنار نیل کن جای ز خود کن گرد ره را شست و شویی ز خاکت نیل را ده آبرویی به حکم مالک آن خورشید تابان به سوی نیل شد حالی تابان به زیر […]

بخش ۳۵ – رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادن

چو مالک را برون از دست رنجی فرو شد پای ازان سودا به گنجی نمی آمد به روی آن دلارای در آن ره بر زمین از شادیش پای به بویش جان همی پرورد و می رفت دو منزل را یکی می کرد و می رفت به مصر آمد چو نزدیک از ره دور میان مصریان […]

بخش ۳۴ – رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردند

بنامیزد چه فرخ کاروانی کز ا یشان آب جویان کاروانی چو دلوی برکشد ناگه ز چاهی شود طالع ز برج دلو ماهی سه روز آن ماه در چه بود تا شب چو ماه نخشب اندر چاه نخشب چو چارم روز ازین فیروزه خرگاه برآمد یوسف شب رفته در چاه ز مدین کاروانی رخت بسته به […]

بخش ۳۳ – بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن

فغان زین چرخ دولابی که هر روز به چاهی افکند ماهی دل افروز غزالی در ریاض جان چرنده نهد در پنجه گرگ درنده چو یوسف را به آن گرگان سپردند فلک گفتا که گرگان بره بردند به چشمان پدر تا می نمودند ز یکدیگر به مهرش می ربودند گهی آن بر سر دوشش گرفتی گه […]

بخش ۳۲ – رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند

جوانمردان که از خود رستگانند به کنج بیخودی بنشستگانند ز قید طبع و کید نفس پاکند به راه درد و کوی عشق خاکند نه زیشان بر دل مردم غباری نه از مردم بر ایشان هیچ باری به ناسازی عالم سازگارند به هر باری که آید بردبارند چو شب خسپند بی کین و ستیزند سحر زانسان […]

بخش ۳۱ – مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازند

چو گردد کشته پنهان ماند این راز ز کشته بر نیاید هرگز آواز یکی گفت این به بی دینیست راهی که اندیشیم قتل بی گناهی اگر اسب جفا رانیم آخر نه تا کشتن مسلمانیم آخر غرض زین بقعه بیرون بردن اوست نه کشتن یا زدن یا بردن اوست همان به کافکنیمش از پدر دور به […]

بخش ۳۰ – خواب دیدن یوسف علیه السلام که آفتاب و ماه و یازده ستاره وی را سجده می برند و شنیدن اخوان آن را و زیادت شدن حسد ایشان

خوش آن کز بند صورت باز رسته ز سحر چشمبندان چشم بسته دلش بیدار و چشمش در شکر خواب ندیده کس چنین بیدار در خواب بپوشیده ز ناپاینده دیده ولی پوشیده آینده دیده شبی یوسف به پیش چشم یعقوب که پیش او چو چشمش بود محبوب به خواب خوش نهاده سر به بالین به خنده […]

بخش ۲۹ – آغاز حسد بردن اخوان و دور انداختن یوسف را علیه السلام از کنعان

دبیر خامه ز استاد کهن زاد درین نامه چنین داد سخن داد که چون یوسف به خوبی سربرافراخت دل یعقوب را مشعوف خود ساخت به سان مردمش در دیده بنشست ز فرزندان دیگر دیده بربست گرفتی با وی آنسان لطفها پیش که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش درختی بود در صحن سرایش به […]

بخش ۲۸ – عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام

چو دل با دلبری آرام گیرد ز وصل دیگر کی کام گیرد کجا پروانه پرد سوی خورشید چو باشد سوی شمعش روی امید نهی صد دسته ریحان پیش بلبل نخواهد خاطرش جز نکهت گل ز مهر آتش چو در نیلوفر افتد تماشای مهش کی در خور افتد چو خواهد تشنه جانی شربت آب نیفتد سودمندش […]