بخش ۱۷ – در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیام

ز کنگردار کاخ شهریاری چو حارس دیده شکل کوکناری به بیداری نمانده دیگرش تاب خواص کوکنارش کرده در خواب ستاره از دهل کوبی دهل کوب هجوم خواب دستش بسته بر چوب نکرده مؤذن از گلبانگ یا حی فراش غفلت شب مردگان طی زلیخا آن به لبها شکر ناب شده بر نرگسش شیرین شکر خواب سرش […]

بخش ۱۶ – در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشته

چنین گفت آن سخندان سخن سنج که در گنجینه بودش از سخن گنج که در مغرب زمین شاهی به ناموس همی زد کوس شاهی نام طیموس همه اسباب شاهی حاصل او نمانده آرزویی در دل او ز فرقش تاج را اقبالمندی ز پایش تخت را پایه بلندی فلک در خیلش از جوزا کمربند ظفر با […]

بخش ۱۵ – نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردن

درین نوبتگه صورت پرستی زند هر کس به نوبت کوس هستی حقیقت را به هر دوری ظهوریست ز اسمی بر جهان افتاده نوریست اگر عالم به یک دستور ماندی بسا انوار کان مستور ماندی گر از گردون نگردد نور خود گم نگیرد رونقی بازار انجم زمستان از چمن بار ار نبندد ز تأثیر بهاران گل […]

بخش ۱۴ – داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختن

گهر سنجان دریای معانی ورق خوانان وحی آسمانی چو تاریخ جهان کردند آغاز چنین دادند ازان آدم خبر باز که چون چشم جهان بینش گشادند بر او اولاد او را جلوه دادند صفوف انبیا یکجا پس و پیش ستاده هر صفی در پایه خویش صفوف اولیا قایم دگر جای نهاده در مقام پیروی پای گروهی […]

بخش ۱۳ – دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدن

پس از پیری و عجز و ناتوانی چو بازش تازه شد عهد جوانی بجز راه وفا و عشق نسپرد بر آن زاد و بر آن بود و بر آن مرد درین نامه سخن رانم ز هر یک به خامه گوهر افشانم ز هر یک به هر نقدی کز ایشان خرج سازم ز حکمت تازه گنجی […]

بخش ۱۲ – نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

دل فارغ ز درد عشق دل نیست تن بی درد دل جز آب و گل نیست ز عالم رویت آور در غم عشق که باشد عالمی خوش عالم عشق غم عشق از دل کس کم مبادا دلی بی عشق در عالم مبادا فلک سرگشته از سودای عشق است جهان پرفتنه از غوغای عشق است اسیر […]

بخش ۱۱ – در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظار کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست

در آن خلوت که هستی بی نشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود وجودی بود از نقش دویی دور ز گفت و گوی مایی و تویی دور جمال مطلق از قید مظاهر به نور خویش هم بر خویش ظاهر دلارا شاهدی در حجله غیب مبرا دامنش از تهمت عیب نه با آیینه رویش در […]

بخش ۱۰ – در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان

جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام بود شخص معین عالمش نام بود انسان درین شخص معین چو عین باصره در چشم روشن درین عین آن که چون انسان عین است جهان مردمی سلطان حسین است به زیر این خمیده طاق مینا دو چشم آدمیت زوست بینا خوشا چشمی که بینایی ازو یافت به بینایی […]

بخش ۹ – در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجود

کتاب فقر را دیباچه راست سواد نوک کلک خواجه ماست کسی چون او به لوح ارجمندان نزد نقش بدیع نقشبندان چو فقر اندر قبای شاهی آمد به تدبیر عبیداللهی آمد به فقر آن را که لطفش آشنا کرد به بر گر خرقه ای بودش قبا کرد ز درویشیش هر کس را نشان است ردای خواجگی […]

بخش ۸ – لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن

ز مهجوری برآمد جان عالم ترحم یا نبی الله ترحم نه آخر رحمت للعالمینی ز محرومان چرا فارغ نشینی ز خاک ای لاله سیراب برخیز چو نرگس خواب چند از خواب برخیز برون آور سر از برد یمانی که روی توست صبح زندگانی شب اندوه ما را روز گردان ز رویت روز ما فیروز گردان […]