بخش ۸۷ – مناجات در انتقال از صدق به اخلاص

ای ز نورت علم صبح سفید صادقان را به تو خوش صبح امید ما چو صبح از تو به صدقیم علم جز به مهرت ز ازل نازده دم تا به کی جامه جان چاک زنیم علم صدق بر افلاک زنیم انجم اشک چو گردون ریزیم چون شفق اشک به خون آمیزیم تاب مهری به دل […]

بخش ۸۶ – حکایت کعبه روی که به سبب راستی از کید ناراستی برست و آن ناراست به برکت راستی وی به راستان پیوست

رهروی کعبه تمنا می داشت لیکنش مادر ازان وا می داشت کعبه اش بود بلی مادر او طوف می کرد به گرد سر او نیک زن رخت چو زین خانه ببست ثمن خانه اش آورد به دست زان ثمن کرد چو آمد به شمار جیب را مخزن پنجه دینار شد عصا در کف و نعلین […]

بخش ۸۵ – عقد بیست و ششم در صدق که عبارت از آنست که ظاهر و باطن برابر بود و بلکه باطن از ظاهر خوبتر

ای گرو کرده زبان را به دروغ برده بهتان ز کلام تو فروغ این نه شایسته هر دیده ور است که زبانت دگر و دل دگر است از ره صدق و صفا دوری چند دل قیری رخ کافوری چند روی در قاعده احسان کن ظاهر و باطن خود یکسان کن یکدل و یکجهت و یکرو […]

بخش ۸۴ – مناجات در انتقال از فتوت به صدق

ای جوانمردی مردان از تو جنبش راهنوردان از تو ما برای تو جهانگردانیم در وفای تو جوانمردانیم جز به سر نیست جهانگردی ما جز به جان نیست جوانمردی ما فرخ آن کس که سرافرازی یافت در رهت پایه جانبازی یافت سر تویی خیل سرافرازان را جان تویی پیکر جانبازان را جامی از رنج طلب آمده […]

بخش ۸۳ – حکایت آن جوانمرد که چون به روی معشوق که چشم روشنش بود آبله افتاد خود را به نابینایی فرانمود تا معشوق نداند که عیب وی را می بیند

آن جوانمرد زنی زیبا خواست خانه دل به خیالش آراست لیک ازان پیش که بینند به هم وز پی وصل نشینند به هم آن صنم عارضه ای پیدا کرد بر سر بستر و بالین جا کرد زآتش تب به رخش تاب نماند زآبله در گل او آب نماند اختر منخسف افزون ز شمار ماند بر […]

بخش ۸۲ – عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن

ای که از طبع فرومایه خویش می زنی گام پی وایه خویش خاطر از وایه خود خالی کن زین هنر پایه خود عالی کن بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست چند روزی ز قوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش شمع شو شمع که خود را سوزی تا به آن […]

بخش ۸۱ – مناجات در توجه از مقام حریت به فتوت

ای غمت مایه ده شادی ما بر درت بندگی آزادی ما بنده خاص تو را نیست پسند بر دل از بندگی غیر تو بند فارغ است از دو جهان در دو جهان نه عیان بسته چیزی نه نهان جا گرفته به سر خشک زمین گشته در کوی فنا خاک نشین نشده خاطر او بند به […]

بخش ۸۰ – حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد

خارکش پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت لنگ لگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من در دولت به رخم بگشادی تاج عزت به سرم بنهادی حد من […]

بخش ۷۹ – عقد بیست و چهارم در حریت که طوق بندگی حق را گردن نهادن است و ربقه بندگی خلق از گردن گشادن

ای ملک زاده اقلیم وجود پدرت خیل ملک را مسجود سایبان حرمت چرخ برین تختگاه قدمت گوی زمین «ولقد کرمنا» تاج سرت «وحملناهم » رخش سفرت کوه در خدمت تو بسته کمر کان پی زینت تو داده گهر بحر هم نیز به کار تو در است بهر تو حیله ور و حیله گر است که […]

بخش ۷۸ – مناجات در طلب حیا از نقایص بشریت و تحقیق به خصایص حریت

ای اولی اجنحه مرغان سر خویش برده از شرم تو زیر پر خویش کار آدم ز حیایت شده سخت ستر خود ساخته از برگ درخت شب ز انجم نظر افروخته ایست چشم خجلت به زمین دوخته ایست صبحدم گرد درت کار سپهر اشکریزی بود از گرمی مهر بنده جامی که کمین بدنه توست در ره […]