بخش ۷۴ – تعزیت نامه ارسطو به مادر اسکندر

پی راحت جان آگاه خویش مهیا کند توشه راه خویش فن خویش نیکی کن ای نیک زن که به گر بود نیک زن نیک فن همه کارها را به یزدان گذار که بیرون ز تقدیر او نیست کار سکندر به شاهی ازو راه یافت به توفیق او جان آگاه یافت ز عالم نه از بهر […]

بخش ۷۳ – عذر خواستن مادر اسکندر حکیمان را

چو آن در پس ستر عصمت مقیم شنید آنچه بشنید از هر حکیم بر ایشان در معذرت باز کرد به پرده درون این نوا ساز کرد که ای رازدانان دانش پژوه گشاینده مشکل هر گروه بنای خرد را اساس از شماست دل بخردان حق شناس از شماست ز دید از کرم خیمه بر باغ من […]

بخش ۷۲ – تعزیت گفتن حکیم پنجم

حکیم چهارم چو گفت آنچه گفت ز باغ دل پنجم این گل شگفت که ای گلبن باغ شاهنشهی که مانده ست دامانت از گل تهی اگر کرد گل سست پیوندیی به یاد ویت باد خرسندیی کسی را که شد میوه دل ز دست ز فوت گلی شاخ عیشش شکست ز پند حکیمان شود صبر کیش […]

بخش ۷۱ – تعزیت گفتن حکیم چهارم

ازین گفت و گو چون سیم لب بدوخت چهارم چراغ نصیحت فروخت نخست از دعا کرد آغاز پند که ای با خرد پند بخرد پسند چو ایزد به دل تخم صبرت نهاد بر این کشت بارنده ابرت نهاد هر آن مضطرب کش نه آرامش است به آرامشش آخر انجامش است درین تیز رو گنبد با […]

بخش ۷۰ – تعزیت گفتن حکیم سوم

حکیم دوم چون لب از نطق بست سیم این شکر طوطی آسا شکست که ای عرش بلقیس فرش درت مه و مهر ازان خشت سیم و زرت سکندر اگر عمر بر باد داد به اقبال تو ملکش آباد باد رسد بانگ ازین طارم زرنگار که سخت است داغ جدایی ز یار وز آن سخت تر […]

بخش ۶۹ – تعزیت گفتن حکیم دوم

چو خامش شد آن پیر یزدان شناس نهاد آن دگر یک سخن را اساس که ای بانوی این مسدس سرای نیارد چو تو بانویی کس به جای سکندر گرت تافت دامن ز کف خداوند وی بادت از وی خلف تسلی کسی را دهد حق شناس که در حق یزدان بود ناسپاس ز محنت غباری اگر […]

بخش ۶۸ – تعزیت گفتن حکیم اول

حکیم نخستین چو شد پرده ساز بدینسان برون داد از پرده راز که ای مطلع نور اسکندری بلندش ز تو پایه سروری اگر ریخت گل باغ پاینده باد وگر رفت مه مهر تابنده باد ندانم که چون صبر فرمایمت چه سان راه آرام بنمایمت سکندر تو را صبر فرموده است رهت سوی آرام بنموده است […]

بخش ۶۷ – داستان بردن تابوت اسکندر به اسکندریه و تعزیت گفتن حکیمان مادرش را

چو آمد به سر نوبت قال و قیل فرو کوفت طبال طبل رحیل نقیبان نهادند مهد زرش به پشت هیونان که پیکرش هیونان هامون بر کوه فر وز آن مهد کوهانشان کوه زر به روز سفید و به شام سیاه امیران لشکر امینان راه ز جور زمن آه برداشتند به سوی وطن راه برداشتند دو […]

بخش ۶۶ – ندبه حکیم دهم

دهم گفت هر مخزن سیم و زر که اسکندر آورد با یکدگر چو در زندگی رنج بر وی گماشت پس از مرگ کی خواهدش سود داشت

بخش ۶۵ – ندبه حکیم نهم

نهم گفت هر کس که از مرگ شاه به شادی قدح زد درین بزمگاه به زودی نهد گام بر گام او به تلخی کشد جرعه جام او بدانسان که برداشت شه زود گام پی هر که مرگ ویش بود کام