بخش ۶۴ – ندبه حکیم هشتم
ز هشتم جز این نکته سر بر نزد که کس کوس ملک سکندر نزد سفرها که او کرد گرد جهان نکرده کس از خیل شاهنشهان ولیکن به هر سو سفر ساز کرد ره آن به زور سپه باز کرد جز این یک سفر کز همه دور ماند جنیبت به منزلگه گور راند
بخش ۶۳ – ندبه حکیم هفتم
به هفتم چو آمد سخن لب گشود که آرام بخش جهان شاه بود ز آرام نتوان دگر کام یافت کز آرام بخشی شه آرام یافت
بخش ۶۲ – ندبه حکیم ششم
حکیم ششم چون سخن ساز کرد سخن را بدین لهجه آغاز کرد که میراند این شه بسی زنده را که مالک شود ملک پاینده را فرو شد سر او درین سرگذشت به مرگ کسان مرگ ازو برنگشت
بخش ۶۱ – ندبه حکیم پنجم
به دانای پنجم چو نوبت فتاد زبان با سکندر بدینسان گشاد که ای برده رنج سرای سپنج بسی جمع کرده به هم مال و گنج دریغا که بیهوده شد رنج تو نشد مرهم رنج تو گنج تو به کف سودی از گنج و مالت نماند به گردن ازان جز وبالت نماند به پشت تو از […]
بخش ۶۰ – ندبه حکیم چهارم
حکیم چهارم ز کارآگهان بدینسان مثل زد که شاه جهان به تری ازان رویش آهنگ بود که میدان خشکی بر او تنگ بود کنون کرده زانجا سفر اختیار به سوی دو گز منزل تنگ و تار ازان عرصه چون رخت بیرون برد درین تنگ منزل به سر چون برد
بخش ۵۹ – ندبه حکیم سوم
حکیمی دگر گفت کان کامگار به دانشوری در جهان نامدار زمین را که کشور به کشور گرفت به تیغ زراندود چون خور گرفت جهان همچو او پادشاهی نداشت ولی دولت او بقایی نداشت ز ناگه چو ابری رسید و گذشت ازو چند قطره چکید و گذشت نه در سایه اش خفته ای خواب کرد نه […]
بخش ۵۸ – ندبه حکیم دوم
بگفت آن دگر کز جهان فراخ رسیدیم نادان بدین تنگ کاخ دلی ساده از نقش اندیشه ها کفی خالی از ورزش پیشه ها نه در عقل ما خوش ز ناخوش جدا نه در چشم ما آب از آتش جدا چو یکچند بودیم اینجا مقیم فتادیم در دام امید و بیم نشستیم غافل ز مقصود خویش […]
بخش ۵۷ – ندبه حکیم اول
یکی گفت وقت است ای هوشیار که گیریم از حال شاه اعتبار ببینیم کایام با او چه کرد سپهر کج اندام با او چه کرد فلک تاج دولت ربود از سرش لباس بزرگی کشید از برش هر آن سختیی کز سرای درشت ز اقبال دولت بر او داشت پشت کنون رو به سوی وی آورده […]
بخش ۵۶ – داستان وفات اسکندر و ندبه حکیمان بر وی
سکندر چو زد از وصیت نفس ز عالم نصیبش همان بود و بس شد انفاس او با وصیت تمام به ملک دگر تافت عزمش زمام برفت او و ما هم بخواهیم رفت چه بی غم چه با غم بخواهیم رفت درین کاخ دلکش نماند کسی رود عاقبت گر چه ماند بسی متاعی به از عمر […]
بخش ۵۵ – حکایت آن حکیم که با زن گفت هر چه نفقه کردی بهره تو آن است و آنچه برای خود گذاشتی نصیب دیگران است
شنیدم که فرزانه مردی حکیم به زن داد روزی یکی کیسه سیم پس از چند روزش بپرسد حال وز آن کیسه سیم کردش سؤال بگفتا به دست من آن کیسه سیم چو آمد چو زر کردم آن را دو نیم یکی صرف کردم به هر سینه ریش یکی کردمش صرفه از بهر خویش حکیم آن […]