بخش ۵۴ – داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود

خوش آن کس که کارش نکویی بود به نیک و بدش نیکخویی بود چه در وقت مردن چه در زندگی رود روزگارش به فرخندگی سکندر چو نامه به مادر نوشت به جز نامه موعظت در نوشت به یاران زبان نصیحت گشاد به هر سینه گنجی ودیعت نهاد چو بر حاضران گنج گوهر فشاند ز ناحاضران […]

بخش ۵۳ – ظاهر شدن علامات وفات بر اسکندر و مکتوب نوشتن وی به سوی مادر

چنین داد داننده داد سخن ز مشکل گشای سپهر کهن که از وضع افلاک و سیر نجوم ز حال سکندر چنین زد رقوم که چون صبح اقبالش آید به شام بگردد تر و خشک گیتی تمام به جایی که مرگش مقدر بود زمین آهن و آسمان زر بود بود زیر پا آهنین بسترش به بالای […]

بخش ۵۲ – حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان

یکی مرزبان بود در مرز مرو زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو ز خیل غلامان سیاهیش بود که پنهان به آن زن نگاهیش بود بسی در میان شور و غوغا گذشت که با وی یکی گردد اما نگشت به کین شد بدل مهر مدبر غلام کمر بست در معرض انتقام دو طوطی ز […]

بخش ۵۱ – داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی

سکندر شهنشاه اقلیم راز به اقلیم گیری چو شد سرفراز سپاهش ز خشکی برآورد گرد ز خشکی سوی تری آهنگ کرد چو کشتی لب خویش را خشک یافت زمام عزیمت سوی بحر تافت سپه را به ساحل که آرام داد به تنهاروی پا به دریا نهاد قد گیر شد آب همچون زمین نشد خاطر از […]

بخش ۵۰ – داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر

مغنی چو بندد در آهنگ فقر ز پشمینه ابریشم چنگ فقر دهد این نوای کهن را نوی که خسر است دیباچه خسروی خوش آن شه که این نغمه را گوش کرد نوای غنا را فراموش کرد برافشاند از لذت این سماع به ملک جهان آستین وداع چو اسکندر آن شاه کشور ستان کشید از پی […]

بخش ۴۹ – حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه

حکیمی ز مردم کناری گرفت ز غارتگران کنج غاری گرفت جز آن غار آرامگاهی نداشت غذا غیر برگ گیاهی نداشت چو کرم بریشم گیاخوار بود به تن از لعابش یکی تار بود گروهی به آن تار دور از گزند به قید ارادت شده پایبند شه کشور از مسند عز و ناز بدان غار شد سینه […]

بخش ۴۸ – داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان

سکندر چو می گشت گرد جهان خبر پرس هر آشکار و نهان در اثنای رفتن به شهری رسید در آن شهر قومی پسندیده دید ز گفتار بیهوده لبها خموش فروبسته از ناسزا چشم و گوش نجسته به بد هرگز آزار هم به هر کار نیکو مددگار هم نه زیشان توانگر کسی نی فقیر بر ایشان […]

بخش ۴۷ – حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید

حکیمی از آنجا که روشندلان نفورند از ظلمت جاهلان پی شستن از دل غباری که داشت برون برد رخت از دیاری که داشت چو رنج بیابان به پایان رساند زمانه چو نوحش به کشتی نشاند ز موج اشتران کف انداز مست بر او حمله کردند و کشتی شکست ز حرف سلامت دلی منحرف به یک […]

بخش ۴۶ – داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشان

سکندر چو بر هند لشکر کشید خردمندی برهمانان شنید گروهی خدادان و حکمت شناس بریده ز گیتی امید و هراس نیامد ازیشان کسی سوی او ز تقصیرشان گرم شد خوی او برانگیخت لشکر بی قهرشان شتابان رخ آورد در شهرشان چو زان برهمانان خبر یافتند به تدبیر آن کار بشتافتند رسیدند پیشش در اثنای راه […]

بخش ۴۵ – داستان نکته های حکمت راندن شاگردان ارسطو و خبر یافتن اسکندر از آن و عقدهای گوهر بر ایشان نثار کردن

ارسطو که در حکمت استاد بود و زو کشور حکمت آباد بود پی طالبان بود دور از حرم یکی خانه اش نام بیت الحکم بدان خانه هر گه برون آمدی ز هر سو دو صد ذوالفنون آمدی به شاگردیش صف کشیدی همه می صرف حکمت چشیدی همه یکی روز نامد برون تا به دیر شد […]