بخش ۴۴ – حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه

ز شاهان پیشین ستم پیشه ای در آزار نیکان بد اندیشه ای به دیوانه ای گفت آشفته خوی که از دور گردون چه خواهی بگوی اگر مال خواهی و بگزیده گنج کشد پیش روی تو نادیده رنج وگر جفت خواهی و ایوان و کاخ کند بر تو میدان عشرت فراخ وگر خواهی از تاج شاهی […]

بخش ۴۳ – داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی

سکندر به سوی ارسطو نوشت که ای فرخ استاد نیکو سرشت دلم تخته کلک تعلیم توست سرم خاک میدان تعظیم توست منم بی تو ای گنج سور و سرور ز سر چشمه حکمت افتاده دور ازان چشمه ام رشح آبی فرست سؤالی که دارم جوابی فرست خطی چند بفرست خاطرپسند که باشد به هر خطه […]

بخش ۴۲ – حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد

جوانی به بر جامه خسروی رخش نسخه خامه مانوی همی شد ز خواب سحر خاسته پی عیدگه رفتن آراسته ز آغاز چون صبح دولت نوید بپوشید دراعه ای بس سفید به بالای دراعه صبح رنگ زمرد قبایی به بر کرد تنگ چو ماه از شفق کرد بر خود تمام فراز قبا حله لعل فام ز […]

بخش ۴۱ – داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن

سکندر که صیتش جهان را گرفت بسیط زمین و زمان را گرفت چو گرد جهان گشتن آغاز کرد به کشورگشایی سفر ساز کرد ز دیدار او مادرش ماند باز بر او گشت ایام دوری دراز تراشید مشکین رقم خامه ای خراشید مشحون به غم نامه ای سر نامه نام خداوند پاک فرحبخش دلهای اندوهناک فرازنده […]

بخش ۴۰ – حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام

شنیدم که در عهد نوشیروان که گیتی چو تن بود و عدلش روان چنان عدل در مغز جان ها نشست که هنگامه ظالمان برشکست فقیری در این عرصه جایی نداشت سزای نشستن سرایی نداشت برای عمارت زمین خرید که در کندنش گنجی آمد پدید کلندش شد اندر کف رنجبر به صورت کلید در گنج زر […]

بخش ۳۹ – داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی داد

سکندر ز اقصای یونان زمین سپه راند بر قصد خاقان چین چو آوازه او به خاقان رسید ز تسکین آن فتنه درمان ندید ز لشگرگه خود به درگاه او رسولی روان کرد و همراه او کنیزی فرستاد و یک تن غلام یکی دست جامه یکی خوان طعام سکندر چو آن تحفه ها را بدید سرانگشت […]

بخش ۳۸ – حکایت پرویز با آن ماهیگیر که چون ماهی درم ریزش کرد و به نصیحت تلخ شیرین که آن درم ریزی مضاعف شد

یکی روز پرویز و شیرین به هم نشسته چو خورشید و پروین به هم ز ناگه به رسم هواخواهیی برآورد دریایی ماهیی نه ماهی که زیبا طلسمی ز سیم نموداری از صنع دانا حکیم تر و تازه چون ساعد نیکوان ربوده دل از دست پیر و جوان چو روز جزا ممسک بی کرم همه پشت […]

بخش ۳۷ – در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزید

بیا ای چو عیسی تجرد نهاد تو را زین تجرد تمرد مباد چو عیسی عنان از تجرد نتافت سوی آسمان از تجرد شتافت تعلق به زن دست و پا بستن است تجرد ازان بند وارستن است کسی را که بند است بر دست و پای چه امکان که آسان بجنبد ز جای ز شهوت اگر […]

بخش ۳۶ – حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده

خلیفه که سلطان آفاق بود به فرماندهی در جهان طاق بود یکی نوش لب بودش اندر حرم همه جان شیرین ز سر تا قدم بدو خاطرش میل بسیار داشت ولی زاجر عقل بر کار داشت به وی محرمی گفت کای کامگار ازین نوش لب کام خاطر برار بگفتا که تاج خلافت به فرق همه زیر […]

بخش ۳۵ – خردنامه اسکندر

سکندر که گنجینه راز بود در گنج حکمت بدو باز بود ز حکمت بسی گوهر شب فروز کزو مانده پیداست بر روی روز بیا گوش را قاید هوش کن وز آن گوهر آویزه گوش کن چو داری دل و هوش حکمت گرو بکش پنبه از گوش حکمت شنو ارسطو کش استاد تعلیم بود بدو نقد […]