بخش ۳۴ – حکایت آن قاضی غریب که پادشاه بر وی غضب کرد و گفت که خانه اش را به غارت از هر چه دارد بپردازند و خایه اش را بیرون کرده خصی سازند

غریبی ز فضل و هنر بهره ور تن از جامه خالی کف از سیم و زر به شهر دگر شد ز تنگی مقیم که بود اندر او شهریاری حکیم به خلق کریمانه بنواختش به شغل قضا محترم ساختش به سر برد یکچند مشغول کار ز ناگه بر او تیره شد روزگار شد از تهمت حسد […]

بخش ۳۳ – داستان جهانگیری اسکندر و عمارت شهرها و اختراع کارهای وی بر سبیل اجمال

گهرسنج این گنج گوهرفشان چنین می دهد از سکندرنشان که چون این خردنامه ها را نوشت به دل تخم اقبال جاوید کشت به ملک عدالت علم برکشید به حرف ضلالت قلم درکشید به کشور ستانی عنان تاب داد ز کشور ستانان سنان آب داد نخستین چو خور سوی مغرب شتافت فروغ جمالش بر آن ملک […]

بخش ۳۲ – حکایت آن زشت روی خانه آرای که حکیمی در خانه وی منزل ساخت و در وقت حاجت آب دهان بر وی انداخت

یکی سفله با شکلی از طبع دور ز دیدار او چشم مردم نفور ز زر بفت جامه تنش بهره مند به مصری عمامه سر او بلند بیاراست بس دلگشا خانه ای به از غرفه حور کاشانه ای زمینش چو فردوس عنبر سرشت مزین چو گردون به فیروزه خشت همه سقف و دیوار او پر نگار […]

بخش ۳۱ – خردنامه هرمس

ز هرمس که هر مس زر ناب کرد جهان پر گهرهای نایاب کرد به ما درس حکمت چنین آمده ست سزاوار صد آفرین آمده ست که ای مهبط فضل جان آفرین نمودار صنع جهان آفرین به دانشوری شکر نعمت گزار گه شکر بر نعمت کردگار نباشد چنان هیچ شکری شگرف که نعمت شود در حق […]

بخش ۳۰ – حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بود

یکی تازه برنای نوخاسته به شاهانه خلعت تن آراسته درآمد بر آزادمردی حکیم به خلوتسرای قناعت مقیم حکیمش چو دید آنچنان بگذراند به بالا و بر صدر مجلس نشاند چو برنا نوای سخن ساز کرد در گفت و گو پیش او باز کرد ز هر جا سخن های بسیار گفت ولی جمله بیرون ز هنجار […]

بخش ۲۹ – خردنامه اسقلینوس

خرد جمله لب شد زمین بوس را زمین بوسی اسقلینوس را حکیمی که چون لب به حکمت گشاد ز طبع گهربارش این نکته زاد که ای غرقه نعمت ایزدی گرفتار کفران ز نابخردی ببین نعمت و شکر نعمت بگوی ببین زلت و دل ز زلت بشوی ز شکر است نعمت فزایش پذیر اگر مرد راهی […]

بخش ۲۸ – حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار

به بغداد شد گامزن زیرکی دوچارش فتاد از قضا کودکی ز دور رخش قرص مه را شکست چو روی خودش گرده نان به دست همی خورد ازان گرده و می گریست بدو گفت زیرک که این گریه چیست بگفتا منم کودک یک تنه ز خوان امل معده گرسنه بسی اشتها سخت و این گرده خرد […]

بخش ۲۷ – خردنامه فیثاغورس

چنین است در سفرهای قدیم ز فیثاغرس آن الهی حکیم که چون قفل درج سخن باز کرد جهان را گهر ریز این راز کرد که ای چون صدف جمله تن گشته گوش گشا یک نفس گوش حکمت نیوش خدایی که آغاز هر هستی اوست بلندی ده قدر هر پستی اوست ازو شد به ما فتح […]

بخش ۲۶ – حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیم

به یونان حکیمی فلاطون محل که در علم حکمت نبودش بدل ز گیتی یکی سفله فرزند داشت که با مردم سفله پیوند داشت نمی زد به راه پدر نیم گام بدر بود از آیین حکمت تمام ز حرف ادب دور انگشت او ز نقد مروت تهی مشت او ز اقبال او عار همخانه را ز […]

بخش ۲۵ – خردنامه بقراط

ز هر تار حکمت که او تافته ست دو صد خرقه تن رفو یافته ست ز نقشی که در خاطر آورده است بسی صورت نادر آورده است شنیدم که بود اندر آن روزگار یکی پادشه بختش آموزگار ازین چار مادر وز این نه پدر ندادش خداوند جز یک پسر رخش بود بدر سپهر جمال ولی […]