بخش ۲۴ – حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداخت
به عمان یکی مرغ فرتوت بود که از ماهیش قوت و قوت بود به جز ساحل بحر منزل نداشت به جز ماهی از صید حاصل نداشت به قصدش همه چشم بودی چو دام که چون شست از وی رسیدی به کام چنان شد بر او ضعف پیری درست که اسباب صیادیش گشت سست ز هر […]
بخش ۲۳ – خردنامه سقراط
زهی گنج حکمت که سقراط بود مبرا ز تفریط و افراط بود شد از جودت فکر ظلمت زدای همه نور حکمت ز سر تا به پای سرانجام خلعت پرستان شناخت ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت ز خمخانه چرخ پر اشتلم به خانه درون داشت یک کهنه خم به فصل زمستان در آن سرزمین به […]
بخش ۲۲ – حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کرد
شنیدم که شاهی به هندوستان برافروخت بزم از رخ دوستان چو طوطی به هر نکته گویا شدند به نادر خبرها شکرخا شدند یکی گفت کاندر دیار عرب یکی جانور دیده ام بس عجب شتر پیکری رسته زو بال و پر ولیکن نه پرنده نی باربر پی طعمه سوزنده اخگر خورد چو عنقای مغرب که اختر […]
بخش ۲۱ – خردنامه افلاطون
فلاطون که فر الهیش بود ز دانش به دل گنج شاهیش بود گشاد از دل و جان یزدان شناس زبان را به تمهید شکر و سپاس وز آن پس به هر زیرک تیزهوش شد از گنج اسرار گوهرفروش که ای اولین تخم این کشتزار پسین میوه باغ هفت و چهار رصد دان این هفت گنبد […]
بخش ۲۰ – حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردید
کمان گردنی از پی و استخوان کلاغش پی طعمه زاغ کمان بدل گشته او را ز بار درشت چو گردن به تقعیر تحدیث پشت شده پیر و چون شاهد خودپرست هم آیینه هم شانه او را به دست نموده ز آیینه اش مرگ روی ز بس محنت از شانه اش رفته موی ز بی گوشتی […]
بخش ۱۹ – خردنامه ارسطاطالیس
دبیر خردمند دانش پژوه نویسنده قصه هر گروه نوشت از سکندر شه نامدار که چون سلطنت یافت بر وی قرار چو نور خرد بودش اندر سرشت خردنامه های حکیمان نوشت ز هر حرف حکمت که شد بهره یاب نوشتش به حل یافته زر ناب بلی نقد بحر خرد گوهر است به زر نظم سلک گهر […]
بخش ۱۸ – حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد
گفت اگر اینست رسم مهتری منصب ما نیست جز لولیگری یکی روستایی پسر کش پدر به ده بودی از مه دهی بهره ور دماغی پر از نخوت و جاه داشت دلی خالی از حشمت شاه داشت پدر روزی از ده کمتر تنگ کرد به رفتن سوی شهر آهنگ کرد پسر نیز با او قدم زد […]
بخش ۱۷ – داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراخت
چنین گفت دانشور روم و روس که چون رخت بست از جهان فیلقوس سکندر برآمد به تخت بلند صلایی به بالغ دلان درفکند که ای واقفان از معاد و معاش که هستیم با یکدگر خواجه تاش سفر کرد ازین ملک شاه شما به هر نیک و بد نیکخواه شما نباشد شما را ز شاهی گزیر […]
بخش ۱۶ – حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید
جهاندیده پیری به سودای گشت قدم زد ز خانه به پهنای دشت برآورده گوری نو از دور دید وز آنجا صدایی به گوشش رسید چو آهو سوی گور شد تیزگام که تا بیند آنجا که شد صید دام کسی دید افتاده در خون و خاک ز سینه کشان ناله دردناک ز خون جگر از مژه […]
بخش ۱۵ – داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن
سکندر چو ز آلایش جهل پاک شد از علم یونانیان بهره ناک ز ناسازی روزگار شموس نگونسار شد دولت فیلقوس درین شش جهت کارگاه خیال مزاجش بگشت از حد اعتدال درین وحشت آباد پر قال و قیل به گوش آمدش بانگ طبل رحیل فرستاد پیش ارسطو کسی ستایشگری کرد با او بسی بدو گفت کای […]