رباعی شمارهٔ ۴۴ : افسوس! که ایام جوانی بگذشت
رباعی شمارهٔ ۴۵ : دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافت
رباعی شمارهٔ ۳۰ : از گلشن جان بیخبری، خار این است
رباعی شمارهٔ ۴۶ : عالم ز لباس شادیم عریان یافت
رباعی شمارهٔ ۳۱ : با حکم خدایی، که قضایش این است
رباعی شمارهٔ ۴۷ : زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟
رباعی شمارهٔ ۳۲ : هر چند که دل را غم عشق آیین است
رباعی شمارهٔ ۴۸ : در عشق توام واقعه بسیار افتاد
رباعی شمارهٔ ۳۳ : ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست
رباعی شمارهٔ ۴۹ : چون سایهٔ دوست بر زمین میافتد