قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰ : شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۹ : ای مانده به کوری و تنگ حالی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۰ : تمییز و هوش و فکرت و بیداری
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۱ : ای گشت زمان زمن چه میخواهی؟
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۲ : ای غره شده به پادشائی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۳ : جهان را نیست جز مردم شکاری
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۴ : ایا دیده تا روز شبهای تاری
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۵ : نماند کار دنیا جز به بازی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۶ : بگذر ای باد دلافروز خراسانی
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۷ : گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنی