سپید و سیاه : کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
دو همدرد : بلبلی گفت بکنج قفسی
سختی و سختیها : نهفتن بعمری غم آشکاری
دو همراز : در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
سرنوشت : به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
دیدن و نادیدن : شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل : شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر : گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای
ذره : شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
ذره و خفاش : در آنساعت که چشم روز میخفت