غزل ۳۵۵ : شد بیحساب کشور جانها خراب از او
غزل ۳۵۶ : سد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو
غزل ۳۴۱ : زینسان که تند میگذرد خوشخرام من
غزل ۳۵۷ : میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او
غزل ۳۴۲ : به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن
غزل ۳۵۸ : منفعل دل خودم چند کشد جفای تو
غزل ۳۴۳ : گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
غزل ۳۵۹ : آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
غزل ۳۴۴ : مییابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این
غزل ۳۶۰ : با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو