شمارهٔ ۴۹ : شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستم
شمارهٔ ۵۰ : شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقم
شمارهٔ ۵۱ : شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا
شمارهٔ ۵۲ : شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماست
شمارهٔ ۴۷ : شمع آمد و گفت: جان غم کش دارم
شمارهٔ ۴۳ : شمع آمد و گفت: اگر لبم پُرخنده است
شمارهٔ ۴۴ : شمع آمد و گفت: بیسرم باید مُرد
شمارهٔ ۴۵ : شمع آمد و گفت: اگر میسر گردد
شمارهٔ ۴۶ : شمع آمد و گفت: زود بیرون رفتم
شمارهٔ ۳۸ : شمع آمد و گفت: آتش و گازست عظیم