بخش ۳۴ – رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردند : بنامیزد چه فرخ کاروانی
بخش ۳ – ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن : دلا تا کی درین کاخ مجازی
بخش ۴ – دست برداشتن به مناجات به دستیاری ارباب حاجات : خداوندا ز هستی ساده بودیم
بخش ۵ – تخصیص مناجات به ناظم بی دستیاری مشارک و مساهم : من آن مرغم که دامم دانه توست
بخش ۶ – نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها : محمد کش قلم چون نامور ساخت
بخش ۷ – در معراج وی که از آفتاب رفیع الدرجات ذوالعرش سایه ایست و از معارج قدر آن از ذروه عرش تا حضیض فرش پایه ای : شبی دیباچه صبح سعادت
بخش ۸ – لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن : ز مهجوری برآمد جان عالم
بخش ۹ – در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجود : کتاب فقر را دیباچه راست
بخش ۱۰ – در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امان : جهان یکسر چه ارواح و چه اجسام
بخش ۱۱ – در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظار کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست : در آن خلوت که هستی بی نشان بود