بخش ۵۵ – حکایت پیر روستایی با پسر : ساده مردی شد مسافر با پسر
بخش ۵۶ – تنگ شدن کار بر سلامان از ملالت بسیار شاه و حکیم را گذاشتن و با ابسال راه گریز برداشتن : هر کجا از عشق جانی در هم است
بخش ۵۷ – حکایت فراخ بودن زندان تنگ بر زلیخا در مشاهده یوسف علیه السلام : یوسف کنعان چو در زندان نشست
بخش ۵۸ – در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره خرم رسیدن و در آنجا آرام گرفتن و مقیم شدن : چون سلامان هفته ای محمل براند
بخش ۵۹ – حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیست : خورده دانی گفت با وامق به راز
بخش ۶۰ – آگاه شدن شاه از رفتن سلامان و خبر نایافتن از حال وی و آیینه گیتی نمای را کار فرمودن و حال وی را دانستن : شه چو شد آگاه بعد از چند گاه
بخش ۴۵ – بیدار شدن سلامان از خواب شب و طلب داشتن ابسال را به مجلس طرب : صبحدم کین شاهد مشکین نقاب
بخش ۶۱ – حکایت مکافات یافتن پرویز آنچه با فرهاد کرد از شیرویه : کوهکن کانبازی پرویز کرد
بخش ۴۶ – حکایت اعرابیی که خوان خلیفه را پسندید و گفت بعد ازین اینجا دایم خواهم رسید و جواب گفتن خلیفه که شاید مگذارند و گفتن اعرابی که آن وقت تقصیر از شما خواهد بود نه از من : روی در بغداد کرد اعرابیی
بخش ۶۲ – اندوهگین شدن شاه از تمادی شعف سلامان به صحبت ابسال و وی را به قوت همت از تمتع به وی بازداشتن : شاه یونان چون سلامان را بدید