حکایت ابلهی که در آب افتاد و ریش بزرگش وبال او بود : داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهی
حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد : صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
حکایت دیوانهای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود : بود مجنونی عجب در کوه سار
حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد : آن عزیزی گفت شد هفتاد سال
حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد : بود مستی سخت لایعقل، خراب
حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید : بود مردی شیردل خصم افکنی
حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست : محتسب آن مرد را میزد به زور
گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ : وقت مردن بوعلی رودبار
پیام خداوند به بندگان توسط داود : حق تعالی گفت ای داود پاک
شیخی که از سگی پلید دامن در نچید : در بر شیخی سگی میشد پلید