حکایت دیوانهای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ میزنند : بود آن دیوانه خون از دل چکان
گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد : واسطی میرفت سرگردان شده
پاسخ بایزید به نکیر و منکر : چون برفت از دار دنیا بایزید
حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او : بود درویشی ز فرط عشق زار
حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شد : یک شبی محمود دل پر تاب شد
سقایی که از سقای دیگر آب خواست : میشد آن سقا مگر آبی به کف
حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کرد : شیخ بوبکر نشابوری به راه
حکایت رازجویی موسی از ابلیس : حق تعالی گفت با موسی به راز
عقیدهٔ مردی پاکدین دربارهٔ مبتدی : پاک دینی گفت آن نیکوترست
حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد : هندوان را پادشاهی بود پیر