حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادند : غازیی از کافری بس سرفراز
حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها : ده برادر قحطشان کرده نفور
حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژندهپوش : در خراسان بود دولت بر مزید
حکایت دیوانهای که از سرما به ویرانهای پناه برد و خشتی بر سرش خورد : گفت آن دیوانهٔ تن برهنه
حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید : بود در کاریز بیسرمایهای
قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانه : خاست اندر مصر قحطی ناگهان
گفتگوی شیخ غوری با سنجر : شیخ غوری، آن به کلی گشته کل
سخن دیوانهای دربارهٔ عالم : نیم شب دیوانهای خوش میگریست
حکایت احمد حنبل که پیش بشر حافی میرفت : احمد حنبل امام عصر بود
حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد : خسروی میشد به شهر خویش باز