حکایت خواجهای که بایزید و ترمذی را در خواب دید : خواجهای کز تخمهٔ اکاف بود
گفتار شیخ خرقان در دم آخر : دردم آخر که جان آمد به لب
حکایت بندهای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردند : بندهای را خلعتی بخشید شاه
دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشت : داد از خود پیرتر کستان خبر
حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانی : شیخ خرقانی که عرش ایوانش بود
حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دید : گفت ذو النون میشدم در بادیه
دولتی که سحرهٔ فرعون یافتند : میندانم هیچکس در کون یافت
حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد : گفت یوسف را چو میبفروختند
گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقر : آن یکی دانم ز بیخویشی خویش
حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست : گفت شیخ مهنه را آن پیرزن