سوگواری مردی که بیقرار و پند بیدلی به او : از پس تابوت میشد سوگوار
حکایت غافلی که عود میسوخت : عود میسوخت آن یکی غافل بسی
حکایت دردمندی که از مرگ دوستش پیش شبلی گریه میکرد : دردمندی پیش شبلی میگریست
حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد : تاجری مالی و ملکی چند داشت
حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد : خسروی میرفت در دشت شکار
حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد : چون شد آن حلاج بر دار آن زمان
حکایت جنید که سر پسرش را بریدند : مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
حکایت مرگ ققنس : هست ققنس طرفه مرغی دلستان
حکایت عنکبوت و خانهٔ او : دیدهٔ آن عنکبوت بیقرار
حکایت دو روباه که شکار خسرو شدند : آن دو روبه چون به هم هم برشدند