حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت : غافلی شد پیش آن صاحب چله
احوال مالک دینار : مالک دینار را گفت آن عزیز
پند دیوانهای با خواجهای ناسپاس : خواجهای میگفت در وقت نماز
گفتار مردی پاکدین : پاک دینی گفت مشتی حیلهجوی
حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت : نو مریدی داشت اندک مایه زر
نکتهای که شیخ بصره از رابعه پرسید : رفت شیخ بصره پیش رابعه
عابدی که پس از سالها عبادت به نوای مرغی دل خوش کرده بود : عابدی کز حق سعادت داشت او
حکایت شهریاری که قصری زرنگار کرد : شهریاری کرد قصری زرنگار
حکایت بازاریی که سرای زرنگار کرد : کرد آن بازاریی آشفته کار
خصومت دو مرقع پوش : در خصومت آمدند و در جفا