خون دل : مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
توانا و ناتوان : در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
درخت بی بر : آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
توشهٔ پژمردگی : لالهای با نرگس پژمرده گفت
دریای نور : بالماس میزد چکش زرگری
تهیدست : دختری خرد، بمهمانی رفت
دزد خانه : حکایت کرد سرهنگی به کسری
تیر و کمان : گفت تیری با کمان، روز نبرد
دزد و قاضی : برد دزدی را سوی قاضی عسس
تیرهبخت : دختری خرد، شکایت سر کرد