تیمارخوار : گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
جامهٔ عرفان : به درویشی، بزرگی جامهای داد
جان و تن : کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
بی آرزو : بغاری تیره، درویشی دمی خفت
بی پدر : به سر خاک پدر، دخترکی
پایمال آز : دید موری در رهی پیلی سترک
پایه و دیوار : گفت دیوار قصر پادشهی
ای رنجبر : تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
پیام گل : به آب روان گفت گل کز تو خواهم
ای گربه : ای گربه، ترا چه شد که ناگاه