گلهٔ بیجا : گفت گرگی با سگی، دور از رمه
کیفر بی هنر : بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
گنج ایمن : نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
گذشتهٔ بی حاصل : کاشکی، وقت را شتاب نبود
گنج درویش : دزد عیاری، بفکر دستبرد
گرگ و سگ : پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گوهر اشک : آن نشنیدید که یک قطره اشک
گرگ و شبان : شنیدستم یکی چوپان نادان
گوهر و سنگ : شنیدستم که اندر معدنی تنگ
گره گشای : پیرمردی، مفلس و برگشته بخت