شمارهٔ ۴۷۶ : کار صوفی چیست، خاطر را مصفا ساختن
شمارهٔ ۴۷۷ : هست با قد دو تا برگ اقامت ساختن
شمارهٔ ۴۷۸ : می کند آتش زبان دفع گزند خویشتن
شمارهٔ ۴۷۹ : تا کی از عمامه خواهی کوس دانایی زدن؟
شمارهٔ ۴۸۰ : با دل پر خون برون زان زلف شبگون آمدن
شمارهٔ ۴۶۶ : ما از لب خامش ز سخن داد گرفتیم
شمارهٔ ۴۶۷ : ما همچو شرر تلخی غربت نکشیدیم
شمارهٔ ۴۶۸ : یک دم که به کف باده گلرنگ نداریم
شمارهٔ ۴۶۹ : ز تن عضوی بود دلهای خودکام
شمارهٔ ۴۷۰ : روی خوبت زنگ خودبینی زدود از گلرخان