شمارهٔ ۴۵۶ : دل را ز زلف آن بت پرفن گرفته ام
شمارهٔ ۴۵۷ : از بس که بی گمان به در دل رسیده ام
شمارهٔ ۴۵۸ : جان دگر ز بوسه دلدار یافتم
شمارهٔ ۴۵۹ : از جلوه ات ز هوش من زار می روم
شمارهٔ ۴۶۰ : ما در جهان قرار اقامت نداده ایم
شمارهٔ ۴۵۰ : ما نه امروز ز گلگشت چمن سیر شدیم
شمارهٔ ۴۴۱ : اشک خونین بس که زد جوش از دل دیوانه ام
شمارهٔ ۴۴۲ : ناز آن لبها ز خط از قدردانی می کشم
شمارهٔ ۴۴۳ : گر چه در راه سخن کرده است از سر پا قلم
شمارهٔ ۴۴۴ : از خموشی ما ز دست هرزه نالان رسته ایم