فقرۀ ۴۴ : چند توانت بود مردم (را) به زبان میازار.
فقرۀ ۶۱ : زده مرد (را) استوار مدار، و آپریکان (آبرمند) مرد (را) چگونه که آیین بود، هزینه به او ده.
فقرۀ ۴۵ : مرو بر کین و زیان مردمان.
فقرۀ ۶۲، ۶۳، ۶۴ : سخن چرب گوش، گوش چرب دار، منش فرارون (والا) دارد.
فقرۀ ۴۶ : بخواسته چند که توان رادی کن.
فقرۀ ۶۵ : خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی.
فقرۀ ۴۷ : بر هیچ کس فریفتاری (فریبندگی) مکن، که تو نیز بسیار دردمند نشوی.
فقرۀ ۴۸ : پیشوا مرد، گرامی و مه (بزرگ) دار و سخنش بپذیر.
فقرۀ ۴۹ : جز از خویشاوندان و دوستان هیچ وام مگیر.
فقرۀ ۵۰ : شرمگین زن اگر با تو دوست بود اوی را به زنی، بر زیرکمرد دانا ده، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.