قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ : حاجیان آمدند با تعظیم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ : این روزگار بیخطر و کار بینظام
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ : اگر کار بوده است و رفته قلم
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰ : دام است جهان تو، ای پسر، دام
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ : طمع ندارم ازین پس زخلق جاه و محل
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲ : گسستم ز دنیای جافی امل
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ : ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ : جهان را دگرگونه شد کارو بارش
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳ : چو شمشیر بایدت بود، ای برادر،
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ : این طارم بیقرار ازرق