بخش ۳۲ – رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند : جوانمردان که از خود رستگانند
بخش ۱۷ – در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیام : ز کنگردار کاخ شهریاری
بخش ۳۳ – بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن : فغان زین چرخ دولابی که هر روز
بخش ۱۸ – وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن : سحر چون زاغ شب پرواز برداشت
بخش ۳۴ – رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردند : بنامیزد چه فرخ کاروانی
بخش ۱۹ – از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن : کمان عشق هر جا افکند تیر
بخش ۳۵ – رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادن : چو مالک را برون از دست رنجی
بخش ۲۰ – خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدن : خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق
بخش ۳۶ – به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن : به چارم روز موعود یوسف خور
بخش ۲۱ – به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدن : بیا ای عشق پر افسون و نیرنگ