سرآغاز : گلهای دارم از تو و گلهای
در گله گزاری و ستایش : اهل دارالعباده غیر از شاه
در ستایش ولی سلطان و بکتاش بیگ و قاسم بیگ : ای ظفر در رکاب دولت تو
در ستایش کاخ میرمیران : ای مقیمان این خجسته مقام
در تاریخ بنای گرمابه : طواف درگه پیر حقیقت
از نامهٔ پرسوز و گدازی که شاعر شوریده دل به دلدار سفر کردهٔ خود نگاشته است : منم با خاک ره یکسان غباری
در هجو کیدی (یاری) شاعر نما : ای کیدی مستراح بردار
در هجو کیدی : هله کیدی غلام ناقابل
شرح پریشانی : دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
گلهٔ یار دلآزار : ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
در ستایش میرمیران : سال نو و اول بهار است
در ستایش شاه غیاثالدین و شهزادگان : ای حریم خوش نسیم و ای فضای خوش هوا
در هجو ملا فهمی : لازم شده کسر حرمت تو
در سوگواری حضرت حسین«ع» : روزیست اینکه حادثه کوس بلازدهست
در سوگواری قاسمبیگ قسمی : پشت من بشکست کوه درد جان فرسای من
سوگواری بر مرگ دوست : دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما
سوگواری بر مرگ شاه : از چه رو خاک سیه گردون به فرق ماه کرد
سوگواری بر مرگ شرفالدین علی : دوستان چرخ همان دشمن جان است که بود
سوگواری بر مرگ برادر : آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت
سر آغاز : زهی نام تو سر دیوان هستی
نظر اعتبار بر صورت عالم گشودن و راه سخن به گام عرفان طی نمودن در سر این معنی که درون از پردهٔ موجودات واجبالوجودی هست و برون از حلقهٔ کاینات معبودی که حرکت هر جانداری از قدرت اوست و کثرت تغییر عالم شاهد بر وحدت او : ایا مدهوش جام خواب غفلت
دست نیاز به درگاه بینیاز گشودن و از حضرت باری التماس رستگاری نمودن : خداوندا گنهکاریم جمله
مثقب خامه را بر گوهر نهادن و رشتههای گوهر معنی را ترتیب دادن در ایثار تاجداری که گوهر ذاتش باعث دریای آفرینش است و جوهر صفاتش منشاء فیض ارباب بینش است : رقم سازی که این زیبا رقم زد
طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر میزد و صحبتش طعنه بر شام قدر : شبی چون روز شادی عشرت افزای
رو به میدان معانی کردن و تیغ دو زبان برآوردن در مدح شهسواری که از دو انگشت نوک تیغ دو سر دیدهٔ شرک را کور نمود و از بنان ذوالفقار پیکر باب خیبر گشاده : از آنرو صبح این روشندلی یافت
در منشاء انشاء این نامه غریبالمعانی و باعث تصنیف این نسخهٔ نادر بیانی : شبی سامان ده سد ماتم وغم
پایهٔ سریر معانی بر عرش نهادن و گام فکر در عرصهٔ سپهر گشادن در مدح شهسواری که فضای هستی گویی از اقلیم اوست : چو این گنج هنر ترتیب دادم
حکایت ناقل این مقاله و شکایت قایل این رساله در بیوفایی یاران ریایی و دلایل بر فضیلت گوشهٔ تنهایی : دلا برخیز تا کنجی نشینیم
شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازی : نوا پرداز قانون فصاحت
لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانهایست و حدیث خلدبرین افسانهای : دبیر مکتب نادر بیانی
بیان خوابی و اظهار اضطرابی که ناظر را از راز پنهان از بیصبری خبر داده و داغ ناصبوریش بر جگر نهاده و حکایت مفارقت و شکایت مهاجرت : چنین گفت آن ادیب نکته پرداز
بیتابی ناظر از شعلهٔ جدایی و اضطراب نمودن از داغ بینوایی و خویشتن را بر مشق جنون داشتن و شرح درون خویش بر چهرهٔ معلم نگاشتن : چو آن زرین قلم از خانهٔ زر
رفتن معلم به در خانهٔ دستور و بیان کردن عشق ناظر نسبت به منظور و مقدمهٔ درد فراق و آغاز حکایت اشتیاق : چو طفل روز رفت از مکتب خاک
بیان ظلمت شب دوری و اظهار محنت مهجوری و شرح حال ناظر دور از وصال منظور و صورت احوال او در پایداری : اسیر درد شبهای جدایی
ناقهٔ خیال در وادی سخن راندن و لعبت نظم را در هودج اندیشه نشاندن در رفتن ناظر از اقلیم وصال و خیمه زدن در سرمنزل رنج و ملال : سفر سازندهٔ این طرفه صحرا
یاد نمودن ناظر از بزم آشنایی و ناله کردن از اندوه جدایی و شکایت بخت نامساعد بر زبان آوردن و حکایت طالع نامناسب بیان کردن : حدا گویندهٔ این طرفه محمل
در تعریف محیطی که موجش با قوس قزح برابری میکرد و کشتیش به زورق آفتاب سر در نمیآورد : گهر پاشی که این گوهر گزین کرد
خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر و به کاروان مقصود رسیدن و از نامهٔ ناظر شادمان گردیدن : فسون سازی که این افسون نماید
رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام عزت فتاده : سوار رخش تاز دشت دعوی
رسیدن آن گل نودمیدهٔ چمن رعنایی و سرو تازه رسیدهٔ گلشن زیبایی به مرغزاری که پنجهٔ چنارش شاخ بیداد شکستی و آفتاب بلند پایه در سایه بیدش نشستی : سمند ره نورد این بیانان
رسیدن رسولان قیصر به زمین بوس شاه مصر کشور و حرف ناامیدی شنیدن و پا از سر بزم خسروی کشیدن و مقدمهٔ جدال و آغاز قتال : صف آرایندهٔ این طرفه لشکر
نامه جنون ناظر در کشتی و به طوق دیوانگی گردن نهادن : سلاسل ساز این فرخنده تحریر
خواب دیدن منظور را و زنجیر پاره ساختن وصیت جنون در بیان مصر انداختن : نوا آموز این دلکش ترانه
رسیدن ناظر به کوهی که سنگ و شیشهٔ سپهر را شکستی و پلنگش در کمینگاه گردون نشستی : ز ره پیمای این صحرای دلگیر
گرمی شعلهٔ آفتاب در عالم فتادن و مرغ آبی از غایت گرما منقار از هم گشادن و رفتن شاهزاده از مصر به سبزهزاری که از لطف نسیم او روح مسیحا تازه گشتی و با فیض چشمهسارش خضر از آب زندگانی گذشتی : به جست و جوی آن مجنون گمنام
رفتن شاهزاده منظور به شکار و باز را بر کبک انداختن و شام فراق ناظر را به صبح وصال مبدل ساختن : برد ره نکته ساز معنی اندیش
آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال و آگاهی شاه جهانپناه از صورت احوال و استقبال ایشان کردن و شرایط اعزاز بجای آوردن : دلا بر عکس ابنای زمان باش
عروس خیال از حجلهٔ اندیشه برون آوردن و او را در نظر ناظران جلوه دادن در تعریف بزمگاه سرور و صفت دامادی منظور : عروس نظم را جویای این بکر
نشستن شاهزاده بر تخت شهریاری و بلند آوازه گشتن در خطبهٔ کامکاری و در اختصار قصه کوشیدن و لباس تمامی بر شاهد فسانه پوشیدن : چنین از یاری کلک جوانبخت
دایرهٔ پرگار سخن را از پرگار خانهٔ دو زبان ساختن و در میدانگاه خاتمهٔ بیان علم فراغت افراختن و خاتمه سخن را به مناجات مثنی کردن و نامهٔ کن و خامهٔ قدرت تمام نمودن رسالهٔ رسالت به نعمت مهر محمدی ختم نمودن : بحمدالله که گر دیدیم رنجی
سرآغاز : الاهی سینهای ده آتش افروز
در ستایش پروردگار : به نام چاشنی بخش زبانها
در راز و نیاز با خداوند : خداوندا نه لوح و نه قلم بود
در ستایش حضرت پیغمبر«ص» : حکیم عقل کز یونان زمین است
در چگونگی شبی که پیغمبر بر آسمان بر شد : شبی روشنتر از سرچشمهٔ نور
در ستایش حضرت علی «ع» : نه هر دل کاشف اسرار «اسرا» ست
گفتار در آرایش و نکویی سخن : سخن صیقلگر مرآت روح است
حکایت : به حربا گفت خفاشی که تا چند
گفتار در نکویی خموشی و عشق : بیا وحشی خموشی تا کی و چند
گفتار در چگونگی عشق : یکی میل است با هر ذره رقاص
حکایت : به مجنون گفت روزی عیب جویی
حکایت : یکی فرهاد را در بیستون دید
گفتار در ستایش عشق : زبان دان رموز کیمیا کیست
حکایت : زلیخا را چو پیری ناتوان کرد
گفتار در آغاز داستان و چگونگی عشق : مرا زین گفتگوی عشق بنیاد
در جستجوی جایی دلکش و سرزمینی خرم : ز هم پرواز اگر مرغی فتد دور
گفتار در رفتار خادمان شیرین به طلب نزهتگاه دلنشین و پیدا نمودن دشت بیستون و خبردادن شیرین را : خوشا خاکی و خوش آب و هوایی
حکایت : یکی صیاد مرغی بسته پر داشت
گفتار در بیرون آمدن شیرین از مشکوی خسرو : بت پر شکوه ماه پر شکایت
گفتار اندر طلب نمودن شیرین استادان پرهنر را برای بنا نمودن قصر شیرین و یافتن خادمان فرهاد را : بنایی را که باشد حسن بانی
گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزد شیرین مه جبین : حریص گنج بنای گهر سنج
گفتار درآوردن خادمان شیرین فرهاد را در نزد آن ماه جبین و دلربایی آن نازنین از فرهاد : چو شیرین خیمه زد بر طرف کهسار
گفتار اندر دلربایی شیرین از فرهاد مسکین و گفت و شنید آن دو به طریق راز و نیاز در پردهٔ راز : خوشا عشق خوش آغاز خوش انجام
در ستایش معرفت و مقام عشق : هزاران پرده بر قانون عشق است
در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین : چو دید آن نوش لب شوخ پریزاد
در گفتگوی شیرین با فرهاد و تعریف کوه بیستون و مأمور نمودن فرهاد به کندن کوه بیستون : خوش آن بیدلی که عشقش کافر ماست
در جواب گفتگوی شیرین و قبول نمودن فرهاد کندن کوه بیستون را به جهت عمارت : بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز
در صفت مرغزاری که شیرین در آنجا آسایش نموده و گفتگوی او با دایه در ستایش حسن خویش : همایون دشتی و خوش مرغزاری
در پند دادن دایه به شیرین و دلداری از نازنین گوید : ز شاخی عندلیبی کرد پرواز
در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت : خوشا بیصبری عشق درون سوز
در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین : عجب دردیست خو با کام کردن
در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور : اثرها دارد این آه شبانه
در حکایت گفتگوی آن بیخبر از مقامات عشق با مجنون و جواب دادن مجنون : شنیدم عاقلی گفتا به مجنون
در رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبت : چو آن مه بر فراز بیستون شد
در ستایش پنهان نمودن راز نهانی که آسایش دو جهانیست : اگر خواهی بماند راز پنهان
در توصیف دشتی که رشک گلزار بهشت بود و تفرج شیرین در آن دشت و رسیدن نامهٔ خسرو به او : بهار دلکش و باغ معانی
در نوشتن شیرین جواب خسرو را و عتاب کردن بدو در عشق و محبت با دیگران : که از ما آفرین بر آن خداوند
در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون : بهر جا وصل از دوری نکوتر
پاسخ دادن شیرین فرهاد را : چو از فرهاد، شیرین قصه بشنید
نازل شدن شیرین به دلجویی فرهاد مسکین در دامنهٔ کوه بیستون : چو نازل شد به فرش سبزه چون گل
غزل خواندن فرهاد : که بر رویم نگاهی کن خدا را
پاسخ دادن شیرین پرستاران را : بگفت از راز من پوشیده دارید
در بیان مصاحبت شیرین با فرهاد در آن شب : چو شیرین کوهکن را دید با خویش
امتحان کردن شیرین فرهاد را در عشق : به گرمی گفتش ار کار دگر هست
غزل ۱ : آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
قصیدهٔ شمارهٔ ۱ – در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران : به میدان تاز و سر در آتشم ده باد جولان را
شمارهٔ ۱ – در ستایش یکی از حاکمان شرع : ای داده سپهر شرع را نور
رباعی شمارهٔ ۱ : یارب که بقای جاودانی بادا
غزل ۲ : کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را
قصیدهٔ شمارهٔ ۲ – در ستایش پروردگار : راحت اگر بایدت خلوت عنقا طلب
شمارهٔ ۲ – بر تخت نشستن شاه اسماعیل : جمشید فلک سریر شاه اسمعیل
رباعی شمارهٔ ۲ : عشرت بادا صبح تو و شام ترا
غزل ۳ : راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
قصیدهٔ شمارهٔ ۳ – در ستایش حضرت علی «ع» : ز بحر بسکه برد آب سوی دشت سحاب
شمارهٔ ۳ – حروف شراب : بر درخانه قدح نوشی
رباعی شمارهٔ ۳ : شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا
غزل ۴ : چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
قصیدهٔ شمارهٔ ۴ – در ستاش میرمیران : تفت رشک ریاض رضوان است
شمارهٔ ۴ – پناه جهان : زهی پایه چتر اقبال تو
رباعی شمارهٔ ۴ : جان سوخت ز داغ دوری یار مرا
غزل ۵ : تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا
قصیدهٔ شمارهٔ ۵ – در ستایش میرمیران : آن را که خدا نگاهبان است
شمارهٔ ۵ – لطف کردید : ای مخادیم که از راه شرف
رباعی شمارهٔ ۵ : از بهر نشیمن شه عرش جناب
غزل ۶ : من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ – در ستایش میرمیران : بلبلی را که همین با گل بستان کار است
شمارهٔ ۶ – وحشی بیخانمان : ای پیش همت تو متاع سرای دهر
رباعی شمارهٔ ۶ : اندر ره انتظار چشمی که مراست
غزل ۷ : طی زمان کن ای فلک ، مژدهٔ وصل یار را
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ – در ستایش میرمیران : شغلی که مطمح نظر کیمیاگر است
شمارهٔ ۷ – چیستان : مدعا زین سه چار بیتک سهل
رباعی شمارهٔ ۷ : آن سرو که جایش دل غم پرور ماست
غزل ۸ : خیز و به ناز جلوه ده قامت دلنواز را
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ – در ستایش امام دوازدهم «ع» : سپهر قصد من زار ناتوان دارد
شمارهٔ ۸ – ده بافق : ایا آفتاب معلا جناب
رباعی شمارهٔ ۸ : پیوستن دوستان به هم آسان است
غزل ۹ : نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ – در ستایش شاه طهماسب : آنکه جان بخش و جان ستان باشد
شمارهٔ ۹ – ستور فقیر : ز بی کاهی امشب ستور فقیر
رباعی شمارهٔ ۹ : شاها سربخت بر در دولت تست
غزل ۱۰ : نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – در ستایش میرمیران : الاهی تا زمین باد و زمان باد
شمارهٔ ۱۰ – هجو هم خوب میتوانم گفت : ای صبا خواجه را ز بنده بگو
رباعی شمارهٔ ۱۰ : اکسیر حیات جاودانم بفرست
غزل ۱۱ : بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران : دل و طبعی که من دارم اگر دریا و کان باشد
شمارهٔ ۱۱ – در خیال تو : چو وحشی سر به زانو دوش بودم در خیال تو
رباعی شمارهٔ ۱۱ : شوخی که خطش آیهٔ فرخ فالی است
غزل ۱۲ : عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران : یک جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار
شمارهٔ ۱۲ – خر گدا : چند ای خر گدا توان گفتن
رباعی شمارهٔ ۱۲ : جز فکر جدا شدن ز دلدارم نیست
غزل ۱۳ : منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ – در ستایش میرمیران : باد فرخنده عید و فصل بهار
شمارهٔ ۱۳ – تب شاهزاده : هاتف غیبم سحرگه مژدهای آورده است
رباعی شمارهٔ ۱۳ : مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت
غزل ۱۴ : چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ – در ستایش شاه غیاث الدین محمد میرمیران : عقل و دولت ساعت سعدی نمودند اختیار
شمارهٔ ۱۴ – سپهر مرتبه، بکتاش بیگ : زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدر
رباعی شمارهٔ ۱۴ : شاها سر روزگار پامال تو باد
غزل ۱۵ : هست امید قوتی بخت ضعیف حال را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ – در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران : ای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبار
شمارهٔ ۱۵ – موضع پاکان : غیاث الدین محمد منبع فیض
رباعی شمارهٔ ۱۵ : شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد
غزل ۱۶ : بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ – در ستایش عبدالله خان اعتمادالدوله : سد زبان خواهم که سازم یک به یک گوهر نثار
شمارهٔ ۱۶ – وجه برات : خواجه وجه برات خود بدهد
رباعی شمارهٔ ۱۶ : صید افکنی مراد آیین تو باد
غزل ۱۷ : بر قول مدعی مکش ای فتنهگر مرا
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ – قصیده : باز وقت است که از آمدن باد بهار
شمارهٔ ۱۷ – استر گرسنه : میرسم از راه و دارم استری کز باب جوع
رباعی شمارهٔ ۱۷ : شاها در جهان عرصهٔ در گاه تو باد
غزل ۱۸ : ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ – قصیده : ای فلک چند ز بیداد تو بینم آزار
شمارهٔ ۱۸ – سرتاس : ای که هر خلعتی که در بر توست
رباعی شمارهٔ ۱۸ : جرم است سراپای من خاک نهاد
غزل ۱۹ : خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ – در ستایش میرمیران : لله الحمد کز حضیض خطر
شمارهٔ ۱۹ – مطبخ خواجه : خواجهٔ کم کاسهٔ ما آنکه از بهر طعام
رباعی شمارهٔ ۱۹ : کوی تو که آواره هزاری دارد
غزل ۲۰ : ساکن گلخن شدم تا صاف کردم سینه را
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ – در ستایش میرمیران : ای برسر سپهر برین برده ترکتاز
شمارهٔ ۲۰ – نشان بخردی : صبر در کارها چه نیک و چه بد
رباعی شمارهٔ ۲۰ : وحشی که همیشه میل ساغر دارد
غزل ۲۱ : کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفا
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ – در ستایش شاهزادهٔ آزاده شاه خلیل الله : حسن ترا که آمده خط گرد لشکرش
شمارهٔ ۲۱ – استر بیعلف : ای خداوند که چون مرکب آهو تک تو
رباعی شمارهٔ ۲۱ : گر کسب کمال میکنی میگذرد
غزل ۲۲ : سد حیف از محبت بیش از قیاس ما
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ – در ستایش پیغمبر اکرم«ص» : کسی مسیح شود در سراچه افلاک
شمارهٔ ۲۲ – در خیمهٔ سوداگردان : درون خیمه سوداگران نیست
رباعی شمارهٔ ۲۲ : فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد
غزل ۲۳ : بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ – رد ستایش حضرت علی«ع» : تا به روی توشد برابر گل
شمارهٔ ۲۳ – عباس بیگ گردون قدر : یگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهد
رباعی شمارهٔ ۲۳ : تیرت چو ره نشان پران گیرد
غزل ۲۴ : از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ – در ستایش حضرت علی«ع» : شاه انجم چو زرافشان شود از برج حمل
شمارهٔ ۲۴ – به مفت نیز نیرزد : زری که میطلبم دوش لطف فرمودی
رباعی شمارهٔ ۲۴ : دل زان بت پیمان گسلم میسوزد
غزل ۲۵ : ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ – در ستایش امام هشتم«ع» : تا شنید از باد پیغام وصال یار گل
شمارهٔ ۲۵ – ماه نا تمام : مهی که از افق طبع بنده طالع شد
رباعی شمارهٔ ۲۵ : یارب که زمانه دلنوازت باشد
غزل ۲۶ : دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ – در ستایش میرمیران : ای تماشاییان جاه و جلال
شمارهٔ ۲۶ – یعنی کشک : نام جویا کنون که دیده ابر
رباعی شمارهٔ ۲۶ : میخواست فلک که تلخ کامم بکشد
غزل ۲۷ : پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ – در ستایش میرمیران : بر کسانی که ببینند به روی تو هلال
شمارهٔ ۲۷ – بر تخت نشستن شاه اسماعیل : شاه تهماسب خسرو عادل
رباعی شمارهٔ ۲۷ : شاها به عداوت توکس یار نشد
غزل ۲۸ : قصهٔ می خوردن شبها و گشت ماهتاب
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ – در ستایش بکتاش بیک : اگر مساعدت بخت نبود و اقبال
شمارهٔ ۲۸ – داروی کاری : زن جلبی رفته و در همچو من
رباعی شمارهٔ ۲۸ : آنان که به کویی نگران میگردند
غزل ۲۹ : شد یار به اغیار دل آزار مصاحب
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ – در ستایش خاناحمد : نماز شام که سیمین همای زرین بال
شمارهٔ ۲۹ – وجه برات : نوشته حضرت آصف برات من به کسی
رباعی شمارهٔ ۲۹ : آن زمره که از منطق ما بیخبرند
غزل ۳۰ : گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ – در ستایش میرمیران : عید خرم تر از این یاد ندارد ایام
شمارهٔ ۳۰ – هجو شما میکنم : به ما خواجه تا چند خواهید گفت
رباعی شمارهٔ ۳۰ : مجنون به من بی سر و پا میماند
غزل ۳۱ : مژدهٔ وصل توام ساخته بیتاب امشب
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ – در ستایش میرمیران : ساقیا روز نشاط آمد و شد دور به کام
شمارهٔ ۳۱ – فغان از ابروی پرچین : سرورا از حاجب و دربان عالی حضرتت
رباعی شمارهٔ ۳۱ : ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسند
غزل ۳۲ : ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ – در ستایش علی«ع» : زلف پیش پای او بر خاک میساید جبین
شمارهٔ ۳۲ – سر کل : نشستم دوش در کنجی که سازم
رباعی شمارهٔ ۳۲ : یا صاحب ننگ و نام میباید بود
غزل ۳۳ : کسی خود جان نبرد از شیوهٔ چشم فسون سازت
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ – در ستایش میرمیران : بهار آمد و گشت عالم گلستان
شمارهٔ ۳۳ – بزم تاریک : شرفا ساقی عنایت تو
رباعی شمارهٔ ۳۳ : در کوی توام پای تمنا نرود
غزل ۳۴ : این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ – در ستایش بکتاش بیگ حکمران کرمان : از آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمان
شمارهٔ ۳۴ – غضنفر گله جاری : غضنفر کلجاری به طبع همچو پلنگ
رباعی شمارهٔ ۳۴ : تا پای کسی سلسله آرا نشود
غزل ۳۵ : یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ – قصیده : جهان چرا نبود در پناه امن و امان
شمارهٔ ۳۵ – مبارک باد : مبارک باد میگویند شه را
رباعی شمارهٔ ۳۵ : در صید گهت که جان طرب ساز آید
غزل ۳۶ : لطف پنهانی او در حق من بسیار است
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ – قصیده : همچو گل در زیر گل باشید ای گلها نهان
شمارهٔ ۳۶ – هجو شراب : از من مرنج ای ز تو شادی جان من
رباعی شمارهٔ ۳۶ : ازدیده ز رفتن تو خون میآید
غزل ۳۷ : در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ – در ستایش حضرت علی «ع» : بر زمین گشتیم تا زد جسم محزون آبله
شمارهٔ ۳۷ – ماندهٔ بابا : زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
رباعی شمارهٔ ۳۷ : خوش آن که ره عشق بتی پیماید
غزل ۳۸ : بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ – در ستایش میرمیران : صبح عید است و تماشاگه گیتی در شاه
شمارهٔ ۳۸ – دریغ : دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
رباعی شمارهٔ ۳۸ : تا شکل هلال گردد از چرخ پدید
غزل ۳۹ : تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ – قصیده : چه در گوش گل گفت باد خزانی
شمارهٔ ۳۹ – دریغ از جان قلی : دریغ از جان قلی کز جور گردون
رباعی شمارهٔ ۳۹ : نوروز شد و بنفشه از خاک دمید
غزل ۴۰ : خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ – در ستایش علی (ع) : دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی
شمارهٔ ۴۰ – وفا داری : رفت محیا شبی به خانه و دید
رباعی شمارهٔ ۴۰ : آهنگ سفر میکند آن ماه عذار
غزل ۴۱ : عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است
قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ – در ستایش از شاهطهماسب : هزار شکر که بر مسند جهانبانی
شمارهٔ ۴۱ – بنای بخت بنیاد : اساس این بنای بخت بنیاد
رباعی شمارهٔ ۴۱ : یارب که در این دایرهٔ دیر مدار
غزل ۴۲ : طراز سبزهٔ بر گلشن عذار خوش است
شمارهٔ ۴۲ – هجو خواجه : ای خواجه هجو ریشه فرو میبرد، بترس
رباعی شمارهٔ ۴۲ : دانی شاها که مهر فرخنده اثر
غزل ۴۳ : خوار میکن ، زار میکش، منتت بر جان ماست
شمارهٔ ۴۳ – تاریخ علم : زیب عالم علم شاه خلیل الله است
رباعی شمارهٔ ۴۳ : ای صیت معالجات تو عالم گیر
غزل ۴۴ : امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
رباعی شمارهٔ ۴۴ : آن شمع که دوش بود تب تا سحرش
غزل ۴۵ : یار ما بی رحم یاری بوده است
رباعی شمارهٔ ۴۵ : ای منشاء دانایی و ای مایه هوش
غزل ۴۶ : ابر است و اعتدال هوای خزانی است
رباعی شمارهٔ ۴۶ : ای جان و تنم مطیع و شوق تو مطاع
غزل ۴۷ : در دل همان محبت پیشینه باقی است
رباعی شمارهٔ ۴۷ : فن تو و سد هزار برهان کمال
غزل ۴۸ : ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست
رباعی شمارهٔ ۴۸ : در نامه رقم ز خانهای یافتهام
غزل ۴۹ : به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست
رباعی شمارهٔ ۴۹ : تا کار جهان به کام کس نیست مدام
غزل ۵۰ : گرد آن خانه بگردم که در او خلوت تست
رباعی شمارهٔ ۵۰ : تا در ره عشق آشنای تو شدم
غزل ۵۱ : بهر دلم که درد کش و داغدار تست
رباعی شمارهٔ ۵۱ : امشب همه شب ز هجر نالان بودم
غزل ۵۲ : وداع جان و تنم استماع رفتن تست
رباعی شمارهٔ ۵۲ : از آبلهای تازه گل باغ ارم
غزل ۵۳ : بگذشت دور یوسف و دوران حسن تست
رباعی شمارهٔ ۵۳ : ای آنکه به یکرنگی تو متصفم
غزل ۵۴ : ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
رباعی شمارهٔ ۵۴ : تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
غزل ۵۵ : بگذران دانسته از ما گر ادایی سرزدست
رباعی شمارهٔ ۵۵ : رخسار تو ای تازه گل گلشن جان
غزل ۵۶ : از نظر افتادهٔ یاریم مدتها شدست
رباعی شمارهٔ ۵۶ : تا بود چنین بود و چنین است جهان
غزل ۵۷ : هنوز عاشقیو دلرباییی نشدست
رباعی شمارهٔ ۵۷ : خورشید که هست شمسهٔ هفت ایوان
غزل ۵۸ : بازم زبان شکر به جنبش درآمدست
رباعی شمارهٔ ۵۸ : در نفی رخت شمع شبی راند سخن
غزل ۵۹ : خوش صید غافلی به سر تیر آمدست
رباعی شمارهٔ ۵۹ : ای مدت شاهی جهان مدت تو
غزل ۶۰ : ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست
رباعی شمارهٔ ۶۰ : ای رفعت و شان فروترین پایه تو
غزل ۶۱ : از تو همین تواضع عامی مرا بس است
رباعی شمارهٔ ۶۱ : خوش آن که شود بساط مهجوری طی
غزل ۶۲ : آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست
رباعی شمارهٔ ۶۲ : گر درخور مهرم احترامی بودی
غزل ۶۳ : خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
رباعی شمارهٔ ۶۳ : ای کاش برات من براتی بودی
غزل ۶۴ : آنکس که مرا از نظر انداخته اینست
رباعی شمارهٔ ۶۴ : در عهد معالجات تو بیماری
غزل ۶۵ : ای مدعی از طعن تو ما را چه ملالست
رباعی شمارهٔ ۶۵ : گر با تو گهی نظر کنم پنهانی
غزل ۶۶ : مشورت با غمزه چشمت را پی تسخیر کیست
رباعی شمارهٔ ۶۶ : ای درگه تو عید گه روحانی
غزل ۶۷ : یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟
غزل ۶۸ : بسته بر فتراک و میپرسد که صیاد تو کیست
غزل ۶۹ : ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست
غزل ۷۰ : تا قسمتم ز میکدهٔ آرزوی کیست
غزل ۷۱ : مریض عشق اگر سد بود علاج یکیست
غزل ۷۲ : ای همنفسان بودن وآسودن ما چیست
غزل ۷۳ : همرهی با غیر و از من احتراز از بهر چیست
غزل ۷۴ : کوچنان یاری که داند قدر اهل درد چیست
غزل ۷۵ : قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
غزل ۷۶ : باز این عتاب و شیوه عاشق گداز چیست
غزل ۷۷ : زهر در چشم و چین بر ابرو چیست
غزل ۷۸ : خندهات برما و بر داغ دل درمانده چیست
غزل ۷۹ : مست آمدی که موجب چندین ملال چیست
غزل ۸۰ : وصلم میسر است ولی بر مراد نیست
غزل ۸۱ : سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
غزل ۸۲ : کس به بزم دلبران از دور گردان پیش نیست
غزل ۸۳ : دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
غزل ۸۴ : وقت برقع ز رخ کشیدن نیست
غزل ۸۵ : جز غیر کسی همره آن عربده جو نیست
غزل ۸۶ : یک التفات ز فرماندهان نازم نیست
غزل ۸۷ : چه لطفها که در این شیوه نهانی نیست
غزل ۸۸ : طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست
غزل ۸۹ : تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیست
غزل ۹۰ : عاشق یکرنگ را یار وفادار هست
غزل ۹۱ : پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست
غزل ۹۲ : مینماید چند روزی شد که آزاریت هست
غزل ۹۳ : بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
غزل ۹۴ : قرعه دولت زدم ، یاری و اقبال هست
غزل ۹۵ : میتوانم بود بی تو ، تاب تنهاییم هست
غزل ۹۶ : شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست
غزل ۹۷ : تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست
غزل ۹۸ : اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست
غزل ۹۹ : از عرض نیازم چه بلا بیخبرش داشت
غزل ۱۰۰ : از پی بهبود درد ما دوا سودی نداشت
غزل ۱۰۱ : رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت
غزل ۱۰۲ : ز پیش دیده تا جانان من رفت
غزل ۱۰۳ : به طوف کعبه من خاکسار خواهم رفت
غزل ۱۰۴ : گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
غزل ۱۰۵ : ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت
غزل ۱۰۶ : گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت
غزل ۱۰۷ : تو منکری ولیک ، به من مهربانیت
غزل ۱۰۸ : نوید آشنایی میدهد چشم سخنگویت
غزل ۱۰۹ : هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد
غزل ۱۱۰ : هجران رفیق بخت زبون کسی مباد
غزل ۱۱۱ : تا ابد دولت نواب ولی سلطان باد
غزل ۱۱۲ : خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد
غزل ۱۱۳ : عیاذباله از روزی که عشقم در جنون آرد
غزل ۱۱۴ : باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد
غزل ۱۱۵ : غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد
غزل ۱۱۶ : شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد
غزل ۱۱۷ : خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد
غزل ۱۱۸ : دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد
غزل ۱۱۹ : به زیر لب حدیث تلخ ، کان بیدادگر دارد
غزل ۱۲۰ : به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد
غزل ۱۲۱ : چشم او قصد عقل و دین دارد
غزل ۱۲۲ : جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
غزل ۱۲۳ : کار خوبی نه بگفت دگران باید کرد
غزل ۱۲۴ : خوش آن نیاز که رفع حیا تواند کرد
غزل ۱۲۵ : کی دیدمش که قصد دل زار من نکرد
غزل ۱۲۶ : چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
غزل ۱۲۷ : دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
غزل ۱۲۸ : تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
غزل ۱۲۹ : هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد
غزل ۱۳۰ : هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد
غزل ۱۳۱ : مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
غزل ۱۳۲ : ملول از زهد خویشم ساکن میخانه خواهم شد
غزل ۱۳۳ : اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد
غزل ۱۳۴ : خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشد
غزل ۱۳۵ : گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد
غزل ۱۳۶ : به راز عشق زبان در میان نمیباشد
غزل ۱۳۷ : دوشم از آغاز شب جا ، بر در جانانه بود
غزل ۱۳۸ : امروز ناز را به نیازم نظر نبود
غزل ۱۳۹ : چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود
غزل ۱۴۰ : ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود
غزل ۱۴۱ : مرغ ما دوش سرایندهٔ بستانی بود
غزل ۱۴۲ : آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود
غزل ۱۴۳ : بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود
غزل ۱۴۴ : آن مستی تو دوش ز پیمانهٔ که بود
غزل ۱۴۵ : دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود
غزل ۱۴۶ : با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود
غزل ۱۴۷ : چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود
غزل ۱۴۸ : چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود
غزل ۱۴۹ : دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود
غزل ۱۵۰ : زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود
غزل ۱۵۱ : هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
غزل ۱۵۲ : یک ره سؤال کن گنه بیگناه خود
غزل ۱۵۳ : مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود
غزل ۱۵۴ : نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد
غزل ۱۵۵ : ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند
غزل ۱۵۶ : بتان که اهل تعلق به قید شان بندند
غزل ۱۵۷ : لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
غزل ۱۵۸ : خرم دل آن کس که ز بستان تو آید
غزل ۱۵۹ : نزدیک ما سگان درت جا نمیکنند
غزل ۱۶۰ : گر دیده به دریوزهٔ دیدار نیاید
غزل ۱۶۱ : گر چه میدانم که میرنجی و مشکل میشود
غزل ۱۶۲ : شهر، بیم است کزین حسن پرآشوب شود
غزل ۱۶۳ : شکل مستانه و انکار شرابش نگرید
غزل ۱۶۴ : این دل که دوستی به تو خون خواره میکند
غزل ۱۶۵ : گر ریخت پر عقابی ، فر هما بماند
غزل ۱۶۶ : المنةلله که شب هجر سر آمد
غزل ۱۶۷ : یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد
غزل ۱۶۸ : آنکس که دامن از پی کین تو بر زند
غزل ۱۶۹ : بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
غزل ۱۷۰ : ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
غزل ۱۷۱ : اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند
غزل ۱۷۲ : خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشد
غزل ۱۷۳ : در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد
غزل ۱۷۴ : نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید
غزل ۱۷۵ : هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
غزل ۱۷۶ : غم هجوم آورده میدانم که زارم میکشد
غزل ۱۷۷ : کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشد
غزل ۱۷۸ : باغ ترا نظارگیانی که دیدهاند
غزل ۱۷۹ : عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفتهاند
غزل ۱۸۰ : پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
غزل ۱۸۱ : کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید
غزل ۱۸۲ : کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد
غزل ۱۸۳ : پی خدنگ جگر گون به خون مردم کرد
غزل ۱۸۴ : غلام عشق حاشا کز جفای یار بگریزد
غزل ۱۸۵ : در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
غزل ۱۸۶ : هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد
غزل ۱۸۷ : آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
غزل ۱۸۸ : هرکه یار ماست میل کشتن ما میکند
غزل ۱۸۹ : ما را به سوی خود خم موی تو میکشد
غزل ۱۹۰ : دوش اندک شکوهای از یار میبایست کرد
غزل ۱۹۱ : سرخیی کان ز نی تیر تو پیدا باشد
غزل ۱۹۲ : میکشم زان تند خو گر صد تغافل میکند
غزل ۱۹۳ : هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد
غزل ۱۹۴ : آنکه هرگز یاد مشتاقان به مکتوبی نکرد
غزل ۱۹۵ : دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند
غزل ۱۹۶ : کسی از دور تا کی چین ابروی کسی بیند
غزل ۱۹۷ : که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید
غزل ۱۹۸ : شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید
غزل ۱۹۹ : ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید
غزل ۲۰۰ : سد حشر جان ز پی یکه سواری رسید
غزل ۲۰۱ : مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد
غزل ۲۰۲ : چرا خود را کسی در دام سد بی نسبت اندازد
غزل ۲۰۳ : در راسته ناز فروشان که بتانند
غزل ۲۰۴ : ما را دو روزه دوری دیدار میکشد
غزل ۲۰۵ : خونخواره راهی میروم تا خود به پایان کی رسد
غزل ۲۰۶ : عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد
غزل ۲۰۷ : درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد
غزل ۲۰۸ : دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهد
غزل ۲۰۹ : جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد
غزل ۲۱۰ : آه شراره بارم کان از درون برآمد
غزل ۲۱۱ : کی اهل دل به کام خود از دوستان برند
غزل ۲۱۲ : ز عشق من به تو اغیار بدگمان شدهاند
غزل ۲۱۳ : یاران خدای را به سوی او گذر کنید
غزل ۲۱۴ : سرت از غرور خوبی به کسی فرو نیاید
غزل ۲۱۵ : روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
غزل ۲۱۶ : تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب ندارد
غزل ۲۱۷ : به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
غزل ۲۱۸ : چرا ستمگر من با کسی جفا نکند
غزل ۲۱۹ : پرسیدن حال دل ریشم بگذارید
غزل ۲۲۰ : آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید
غزل ۲۲۱ : که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید
غزل ۲۲۲ : روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
غزل ۲۲۳ : دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
غزل ۲۲۴ : آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر
غزل ۲۲۵ : گو حرمت خود، ناصح فرزانه نگه دار
غزل ۲۲۶ : جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر
غزل ۲۲۷ : عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
غزل ۲۲۸ : شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
غزل ۲۲۹ : مست آن ترک به کاشانه من بود امروز
غزل ۲۳۰ : دوش پر عربدهای بود و نه آنست امروز
غزل ۲۳۱ : ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوز
غزل ۲۳۲ : وه که دامن میکشد آن سرو ناز از من هنوز
غزل ۲۳۳ : گر چه دوری میکنم بیصبر و آرامم هنوز
غزل ۲۳۴ : هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز
غزل ۲۳۵ : شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
غزل ۲۳۶ : مغرور کسی به که درت جا نکند کس
غزل ۲۳۷ : ای دل به بند دوری او جاودانه باش
غزل ۲۳۸ : عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باش
غزل ۲۳۹ : تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش
غزل ۲۴۰ : ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش
غزل ۲۴۱ : روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
غزل ۲۴۲ : کردیم نامزد به تو نابود و بود خویش
غزل ۲۴۳ : در ماندهام به درد دل بی علاج خویش
غزل ۲۴۴ : بند دیگر دارم از عشقت به هر پیوند خویش
غزل ۲۴۵ : ما در مقام صبر فشردیم گام خویش
غزل ۲۴۶ : تو و هر روز و بزم عشرت خویش
غزل ۲۴۷ : ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش
غزل ۲۴۸ : الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
غزل ۲۴۹ : مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش
غزل ۲۵۰ : کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورش
غزل ۲۵۱ : با جوانی چند در عین وفا میبینمش
غزل ۲۵۲ : بست زبان شکوه ام لب به سخن گشادنش
غزل ۲۵۳ : بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش
غزل ۲۵۴ : نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص
غزل ۲۵۵ : تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
غزل ۲۵۶ : بی رخ جان پرور جانان مرا از جان چه حظ
غزل ۲۵۷ : قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ
غزل ۲۵۸ : به سودای تو مشغولم ز غوغای جهان فارغ
غزل ۲۵۹ : شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف
غزل ۲۶۰ : مستغنی است از همه عالم گدای عشق
غزل ۲۶۱ : مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ
غزل ۲۶۲ : تو زمن پرس قدر روز وصال
غزل ۲۶۳ : کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم
غزل ۲۶۴ : دل باز رست از تو ،ز بند زمانه هم
غزل ۲۶۵ : تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم
غزل ۲۶۶ : برزن ای دل دامن کوشش که کاری کردهام
غزل ۲۶۷ : هر خون که تو دادی چو می ناب کشیدیم
غزل ۲۶۸ : سحر کجاست که فراش جلوهگاه توام
غزل ۲۶۹ : ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
غزل ۲۷۰ : عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مردهایم
غزل ۲۷۱ : من این کوشش که در تسخیر آن خودکام میکردم
غزل ۲۷۲ : نیستیم از دوریت با داغ حرمان نیستیم
غزل ۲۷۳ : به آنکه بر سرلطفی مکش ز منت خویشم
غزل ۲۷۴ : شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم
غزل ۲۷۵ : این بس که تماشایی بستان تو باشم
غزل ۲۷۶ : بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم
غزل ۲۷۷ : دو هفته رفت که ننواختی به نیم نگاهم
غزل ۲۷۸ : مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
غزل ۲۷۹ : آمدم از سرنو بر سر پیوند قدیم
غزل ۲۸۰ : میتوانم که لب از آب خضر تر نکنم
غزل ۲۸۱ : ما گل به پاسبان گلستان گذاشتیم
غزل ۲۸۲ : ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم
غزل ۲۸۳ : مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم
غزل ۲۸۴ : نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم
غزل ۲۸۵ : چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گرد سر گردم
غزل ۲۸۶ : در آغاز محبت گر وفا کردی چه میکردم
غزل ۲۸۷ : دارد که چون تو پادشهی بندهات شوم
غزل ۲۸۸ : ز کوی آن پری دیوانه رفتم
غزل ۲۸۹ : خوشست آن مه به اغیار آزمودم
غزل ۲۹۰ : از آن تر شد به خون دیده دامانی که من دارم
غزل ۲۹۱ : انجام حسن او شد پایان عشق من هم
غزل ۲۹۲ : دور از چمن وصل یکی مرغ اسیرم
غزل ۲۹۳ : از تندی خوی تو گهی یاد نکردم
غزل ۲۹۴ : ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
غزل ۲۹۵ : همخواب رقیبانی و من تاب ندارم
غزل ۲۹۶ : منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم
غزل ۲۹۷ : چون طفل اشک پرده در راز نیستم
غزل ۲۹۸ : در آن مجلس که او را همدم اغیار میدیدم
غزل ۲۹۹ : دلی و طاقت سد آه آتشین دارم
غزل ۳۰۰ : در راه عشق با دل شیدا فتادهایم
غزل ۳۰۱ : از بهر چه در مجلس جانانه نباشم
غزل ۳۰۲ : جان رفت و ما به آرزوی دل نمی رسیم
غزل ۳۰۳ : برو که با دل پر درد و روی زرد بیایم
غزل ۳۰۴ : مدتی شد کز گلستانی جدا افتادهام
غزل ۳۰۵ : صبرم نماند و نیست دگر تاب فرقتم
غزل ۳۰۶ : کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
غزل ۳۰۷ : آتش به جگر زان رخ افروخته دارم
غزل ۳۰۸ : چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
غزل ۳۰۹ : دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم
غزل ۳۱۰ : جانا چه واقعست بگو تا چه کردهایم
غزل ۳۱۱ : من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنم
غزل ۳۱۲ : گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم
غزل ۳۱۳ : سد دشنه بر دل میخورم و ز خویش پنهان میکنم
غزل ۳۱۴ : آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم
غزل ۳۱۵ : کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
غزل ۳۱۶ : ما اجنبی ز قاعدهٔ کار عالمیم
غزل ۳۱۷ : نه من از تو مهر خواهم نه تو بگذری ز کین هم
غزل ۳۱۸ : دل پر حسرت از کوی تو برگردیدم و رفتم
غزل ۳۱۹ : یک همدم و همنفس ندارم
غزل ۳۲۰ : چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم
غزل ۳۲۱ : در بزم وصل اگر چه همین در میان منم
غزل ۳۲۲ : به دل دیرین بنایی بود کندم
غزل ۳۲۳ : به استغنات میرم سرو استغنا بلند من
غزل ۳۲۴ : آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن
غزل ۳۲۵ : هست هنوز ماه من چشم و چراغ دیگران
غزل ۳۲۶ : من اگر این بار رفتم ، رفتم آزارم مکن
غزل ۳۲۷ : ای قامت تو جلوه ده شیوههای حسن
غزل ۳۲۸ : مکن مکن لب مارا به شکوه باز مکن
غزل ۳۲۹ : رشک میبردند شهری بر من و احوال من
غزل ۳۳۰ : مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن
غزل ۳۳۱ : اینچنین گر جانب اغیار خواهی داشتن
غزل ۳۳۲ : شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان
غزل ۳۳۳ : تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواه من
غزل ۳۳۴ : چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن
غزل ۳۳۵ : پیش تو بسی از همه کس خوارترم من
غزل ۳۳۶ : آمدم سر تا قدم در بند سودا همچنان
غزل ۳۳۷ : ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن
غزل ۳۳۸ : نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستان
غزل ۳۳۹ : فراغت بایدت جا در سر کوی قناعت کن
غزل ۳۴۰ : ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن
غزل ۳۴۱ : زینسان که تند میگذرد خوشخرام من
غزل ۳۴۲ : به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن
غزل ۳۴۳ : گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
غزل ۳۴۴ : مییابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این
غزل ۳۴۵ : ز کویت رخت بربستم نگاهی زاد راهم کن
غزل ۳۴۶ : ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
غزل ۳۴۷ : تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو
غزل ۳۴۸ : دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
غزل ۳۴۹ : آمده نو به شحنگی در دلم آرزوی تو
غزل ۳۵۰ : یک بار نباشد که نیازردهام از تو
غزل ۳۵۱ : ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو
غزل ۳۵۲ : گر چه کردم ذوقها از آشناییهای او
غزل ۳۵۳ : میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
غزل ۳۵۴ : دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو
غزل ۳۵۵ : شد بیحساب کشور جانها خراب از او
غزل ۳۵۶ : سد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو
غزل ۳۵۷ : میروم نزدیک و حال خویش میگویم به او
غزل ۳۵۸ : منفعل دل خودم چند کشد جفای تو
غزل ۳۵۹ : آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
غزل ۳۶۰ : با مدعی به صلح بدل گشت جنگ تو
غزل ۳۶۱ : تند سویم به غضب دید که برخیز و برو
غزل ۳۶۲ : خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده
غزل ۳۶۳ : گرفته رنگ ز خون دلم چو لاله پیاله
غزل ۳۶۴ : هجر خدایا بس است زود وصالی بده
غزل ۳۶۵ : صاف طرب آماده کن ترتیب عشرتخانه ده
غزل ۳۶۶ : لالهاش از سیلیت نیلوفری شد آه آه
غزل ۳۶۷ : گذشتم از درت بر خاک سد جا چشم تر مانده
غزل ۳۶۸ : ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همه
غزل ۳۶۹ : بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه
غزل ۳۷۰ : در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه
غزل ۳۷۱ : قلب سپه ماست به یک حمله شکسته
غزل ۳۷۲ : آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه
غزل ۳۷۳ : سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کردهای
غزل ۳۷۴ : شوقیست غالب بر دلم ازنو، به دل جا کردهای
غزل ۳۷۵ : خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای
غزل ۳۷۶ : مردمی فرموده جا در چشم گریان کردهای
غزل ۳۷۷ : سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی
غزل ۳۷۸ : من اندوهگین را قصد جان کردی ، نکو کردی
غزل ۳۷۹ : چه فروشدی به کلفت چه شدت چه حال داری
غزل ۳۸۰ : جایی روم که جنس وفا را خرد کسی
غزل ۳۸۱ : چه شود گرم نوازی به عنایت خطابی
غزل ۳۸۲ : چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی
غزل ۳۸۳ : گر طی کنم طریق ادب را چه میکنی
غزل ۳۸۴ : چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی
غزل ۳۸۵ : چه دیدی ای که هرگز بد نبینی
غزل ۳۸۶ : آتشی در جان ما افروختی
غزل ۳۸۷ : من و از دور تماشای گلستان کسی
غزل ۳۸۸ : ای از گل عذرات هر مرغ را نوایی
غزل ۳۸۹ : مرا زد راه عشق خردسالی
غزل ۳۹۰ : خوش است چشم به چشم تو و نگاه نهانی
غزل ۳۹۱ : کردم از سجدهٔ راه تو جبین آرایی
غزل ۳۹۲ : چو پیش نقش شیرین کوهکن عرض بلا کردی
غزل ۳۹۳ : ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری
غزل ۳۹۴ : از برای خاطر اغیار خوارم میکنی
غزل ۳۹۵ : بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگویی
غزل ۳۹۶ : ای آنکه عرض حال من زار کردهای
غزل ۳۹۷ : ای مرغ سحر حسرت بستان که داری
ترجیع بند – ما گوشه نشینان خرابات الستیم : ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است